تا وقتی که آدمی مجرد است و لا ابالی، یا به تعبیری دگر مسولیتی نیست بر گردنش و نه زن دارد و بچه ای، یا شوهری ندارد و زندگی ایه مشترکی، غروب ها؛ رنگی دگر دارد، بهترین زمان شبانه روز است! برای گشتن، برای بیرون رفتن و گشتی زدن، برای بیخیال پرسه زدن در خیابان ها و خرید کردن و گالری نقاشی رفتن و کتاب خواندن و درس خواندن و مهمانی رفتن و رقصیدن و خوردن و آشامیدن و خواب خوش داشتن و خلاصه؛ لذت بردن از بودن! آسودن، فرصتی برای فکر کردن!
همین که مزدوج می شود آدم، حتی اگر جدا شود، دیگر هرگز مجرد نیست! شبیه تمام راه های بی بازگشت دیگر است، رفتن. رفتن و رسیدن، رفتن و نرسیدن!
مجرد که نباشی، غروب یعنی بازگشت به خانه. مجرد که نباشی غروب یعنی باقی مسولیت های زندگی ات. اگر پدر باشی دو چشم زیبا در انتظارت که برسی خانه و بر دوش بگیری بار مسولیت پدرانه ات را، کودک شوی و ساعتی خود را بسپاری به تمام خواسته های ریز و درشت کودک ات، و اگر مادر باشی، که غروب یعنی حاضر کردن شام و فراهم کردن آسایش برای مردت. مردی که در انتظار لبخند توست با تمام خستگی ها و دل مشغولی های کار و زندگی و روزگار! تا بزدایی شان از جسم و روحش با یک لبخند جان بخش! مجرد که نباشی، چشم هایی به استقبال تو می آیند، دست هایی دست هایت را گرم می کنند، خانه ای در انتظار توست! خانه ای که با عشق ساخته ایش، که هر چه باشد دوستش داری.. خانه ی توست!
اما؛ مطلقه که باشی!! امان از بر هم ریختگیه زندگی ها!! مطلقه باشی، غروب که می شود، کوهی از غم و درد می اید و بی اختیار می نشیند روی دوش هایت و سنگینی اش با تو می ماند و می ماند و می ماند و می ماند..
مطلقه که باشی، تمام شادی هایت بی شهود می ماند و تمام غم هایت نگفته آشکار است. مطلقه که باشی درد مطلقه ای دیگر هم تو را می سوزاند، مطلقه که باشی با تلنگری به هم می ریزی، مطلقه که باشی با تماشای دو عاشق دردت می گیرد، مطلقه که باشی و کودکی هم در انتظارت باشد، حقیقتا تمام درهای دنیا به رویت بسته می شود، مطلقه که باشی، هر چه باشی، تو یک مطلقه ای!
دکتر هم باشی، مهندس هم باشی، سرمایه دار باشی، فقیر باشی، استاد باشی، باز هم یک راه باز به حساب می آیی برای لاش خوران ... یک راه میان بر!! شبیه یک جاده خاکی! مرد و زن بودنت هم فرقی نمیکند باور کن نمی کند، تو دنبال خانه ی گم شده ات میگردی، سراغ آرامش گم شده ات را می گیری و اطرافیان !! غرق در افکاری دیگرند.
وقتی خسته ی روز، خسته ی کار، بچه را از مهد یا مدرسه تحویل گرفته ای، تازه به خود می گویی حالا باید چه کنم؟ خرید خانه؟ کار عقب مانده؟ خستگیه بچه؟ و تنها چیزی که به فکرت نمی آید خود تو هستی! مرد یا زن بودنت فرقی ندارد وقتی هیچ چیز سر جایش نیست، اصلا فرقی نمیکند چون تو تنهایی! تنهایی!
و سخت ترین ساعت شبانه روز برایت همان زمان بهترین است که کودکت خوابیده و تو اما!! همچون شبه در خانه ات سرگردان سراغ چیزی را میگیری که نیست! آن قسمتی که متعلق به خود می دانی، اندکی مهر از کسی که می خواهی، گوش هایی که برای شنیدن تو به دنیا آمده اند، هوش و حواسی که دلت می خواهد به تو باشد اما نیست؛ کجاست؟ می گردی می گردی تا بلکه پیدایش کنی ، اما نیست! ... کسی که تو می خواهی، جایش خالی ست! این است که می روی و گم می شوی در خاطراتت و سیگار به دست مشغول رویاپردازی می شوی و زمانی به خود می ایی که ناگهان صبح از راه رسیده است..
و باز روزی نو، دخترت را خوابالوده بغل میگیری، کیسه زباله ها در دست دیگرت، کیف بر دوش، سنگینیه بار روزگار بر دوشی دیگر. بچه را میگذاری مهد و می روی سر کار. باز هم انگار همه چیز سر جایش است!!!
تقریبا 3 سال قبل بود، نه بذار دقیق ترش رو بگم، از مهر 1387 آره! درست یادمه. دخترم 1 سالش تازه تموم شده بود، اون وقت ها من ماشین نداشتم، سر کار میرفتم و سال بعدش درست همون موقع دو ماهی بود که.. آره هنوز عده بعد از طلاقم تموم نشده بود. از همون مهر 87 تنها زندگی میکردیم، من و دخترم. تو یه آپارتمان 70 متری دو خوابه که قبل از اون باباش هم باهامون زندگی میکرد، غرب تهران. طبقه سوم بدون آسانسور. سال 88 اون هنوز نمی تونست کامل حرف بزنه، من از 8 ماهگی میذاشتمش مهد و میرفتم سر کار. چون تنها بودیم ،شب ها نمی شد برم آشغال ها رو ببرم بذارم پایین، سخت بود. آخه باید اونو بغل میکردم و با خودم میبردم، سه طبقه پله و هوای سرد و شاید کمی تنبلی من؛ باعث می شد آشغالا رو صبح ببرم. یادمه صبح ها که می خواستم برم سر کار، بچه خوابیده تو بغلم، همیشه هم سرش روی شونه چپم، کیفم روی دوش سمت راست، کیسه زباله تو دستم، لپتاب هم روی دوشم باید تو همون حالت درو قفل میکردم و میرفتم پایین و بسمه الله. تلخیه شیرینی بود! مثل فرشته ها شده بودم، قیافم رنگ و رو نداشت یک مادر به تمام معنا بودم، مثل بیشتر مادرها. محل کارم دور بود، همیشه خسته بودم اما شاد! تا این که روزهای ظاهرا بهتری اومدند، روزایی که جز درد چیزی به یاد ندارم ازشون، روزهای ویترین، روزهای رنگارنگ، روزهای به ظاهر قشنگ!! چه تلخ گذشتند.. اما گذشتند، ... گذشتند ..
پس این روزهای ما هم که خوب نیستند، روزهایی که پر از تشویش و دل نگرونی اند، روزهایی که هچ چیزشون سرجاش نیست، که همه چی به هم ریخته ست، اما؛ اما از اون وقت ها بهترند؛ هم می گذرند! و باز هم روزهای بهتر میان، حتما میان.. خدایا یه کمی بیشتر صبر می خوام، دریغش نکن! آمین.
من و تو و یه حس تازه، که تازه به هم رسیدن!
وقت هایی که تو اون جا ساکت و تنها نشستی و من اینجا تو خودمم؛ شاید با هم داریم به این فکر میکنیم که بهتر بود از روز اول شروع نمیکردیم، یا این که حالا هم دیر نشده، چه بهترکه ادامه ندیم، و چقدر دردناکه پذیرش این که نمیتونیم همیشه برای هم بمونیم... اما درست زمانی که میرسیم به هم، این ها فراموش میشن، انگار اون موقع داریم از خودمون می پرسیم چرا نشه؟ چرا که نه؟ ما تا ابد با هم خواهیم موندَ، کی بهتر از من برای تو؟ کی عاشق تر از تو برای من!؟ چه کسی صبورتر از تو؟ کی بشینه جای تو؟؟!! داغ تر که می شیم یادمون می ره کی هستیم و کجا، غرق هم که بشیم فراموشمون می شه زمان و مکان؛ کم کم به یاد هم نمیاریم؛ آره بهتره با هم بمویم! راستی، وقتی تو و من این همه از با هم بودن لذت میبریم، چرا که نه؟ آدم گآه گاهی فکر می کنه که می تونه غیر ممکن ها رو ممکن کنه!
شاید هم بشه! فقط باید باور کرد و صبر، صبر! چون صبر جادوی بزرگیه! باید گذشت داشت، باید برنامه ریزی کرد، باید دقیق بود و رقیق، باید بسیار صبور سهمگین ترین ها ی عالمو به جون خرید اگه می خوایم برسیم به اون لحظه ناب که من، تو، و یه حس تازه، که تازه به هم رسیدن؛ پایدار بمونه. برای من، دیدنت ناب و با ارزش، در آغوش کشیدنت جادویی و تا ابد تو رو داشتن آرزوست.. ایکاش بشه با هم پیر شیم، با احترام متقابل، با مهربونی، ارزنده! آرزو میکنم بتونیم ارزنده زنده بمونیم و زندگی کنیم؛ عزیزم! من با تو به یک حس تازه رسیدم.. برای تو حتی سال ها صبوری می کنم! حس تازه ی دوست داشتنیه من! با این که زمان میگذره تو کهنه نشدی برام، همینه که پا به پات منو کشونده و می کشونه تا... تا ناکجا آباد دل... من صبر می کنم!
و من؛
این غروب جمعه را،
با ریتم شعله ای در حال سوختن
به رقص در می آیم
با چشم هایی بسته..
می توانم آتشی بر آب ببینم
و درخشش بارقه ای در چشمانت
که چون آتشی بر آب شعله ور می شود
پر می کشم، لمس می کنم و از سرمای این آتش بر خود میلرزم
این همه ی آن چه هست به من می بخشد؛
رقص رویای شب هایی که سر کرده ام تا امروز..
ارزشش را دارد
نفست را در سینه حبس کنی
و چشم بسته به رقص درآیی
و منتظر تا؛ کسی به تو بگوید
" آیا هرگز کسی به تو گفته که تو برای من بهترین در دنیایی؟!"
به عقیده من این که میگن غروبای جمعه غمگین و دلگیره فقط یه جور تلقینه. آخه جمعه هم مثل روزای دیگست با این تفاوت که تعطیله. مثل همیشه آفتاب طلوع می کنه و غروب. خورشید میاد و صبح و ظهر و شب پشت سر هم مثل هر روز. با این فرق که برخلاف 5 روز دیگه ی هفته جمعه ها اعضای هر خونواده ای کنار هم تو خونه اند!
اگه با یه برنامه ریزی قبلی یه کاری برای جمعه هاتون ترتیب بدید که سر حالتون بیاره مثلا وقتتونو با کسایی که دوسشون دارید بگذرونید یا به کارای عقب موندتون برسید یا یه کتاب خوب بخونید یا یک فیلم عالی ببینید یا برید سینما یا یه گالری هنری یا شوی لباس یا خرید خونه یا برید اطراف شهر و حال هوایی عوض کنید یا اصلا همه اینا نه وب گردی کنید چند تا چیز آموزنده جالب یاد بگیرید یا هر چی.. نه تنها غروبای جمعه بد نیست بلکه خیلی هم به دل می شینه. من نه به روزمرگی اعتقادی دارم و نه به دلگیر بودن جمعه ها. فرهاد خدا بیامرز هم خیلی بد گفته که جمعه ها خون جای بارون می باره. اگه یه عشق تو زندگیتون و در کنارتون باشه جمعه های بارونی هم قشنگترین روزای زندگیتون می شن...
به نظر من جمعه روز خونوادست. بهتر از بقیه روزهاست. مگه این که کسی اعضای خونشو دوست نداشته باشه.. مشکل ما جمعه ها نیستند بهتره خودمونو گول نزنیم!
این چه دنیای ست که در آن باید غرور داشت، اما مغرور نبود! باید تکبر داشت اما متکبر نشد! باید لبخند زد و جدی بود!! باید عاشق شد و عاقل ماند! باید انتظاری از کسی نداشت! باید دل کسی را نشکست، باید شاد زیست!
باید ...
باید بتوان تقاضا کرد ؛ گدایی اما نه! باید سکوت کرد، شلوغ کرد، خندید، مقبول بود! باید حدود را رعایت کرد، باید تیزهوش بود یا یاد گرفت! در بطن این همه ضد و نقیض، خوب زندگی کرد..
انسان باید ...
و باید همه ی این ها را به کودکی آموزاند! زندگی در دنیای بایدهارا!
این همه نکته باریک تر ز مو را! تو می توانی؟! می توانی در این همه درهم برهمی، بگویی انسانی که من و توایم، چگونه باید انسانی کند!؟ زنی باید مادری کند، بابایی باید پدری کند، پسری باید برادری کند، مردی باید همسری کند، انسانی باید انسانی کند!!
بعضی وقت ها
گره هایی در زمان هست ؛
زمانی که همه چیز بی هیچ حصار و سایه ای جلوه میکند!
نه بیکران آبی پیش رویت آسمان است،
نه آن انبوه سبز و زرد و نارنجی، جنگل!
نه هم آوازی برگ و شاخه ها، درختانند؛
و نه هیچ چیز، هیچ کدام؛
تو را از آن همه ی در هم خالی و یپچیده نمی رهاند !
آری..
آن جا که نشانه ها گم شده اند، گریزی برای تو نیست
و پناه، خلوتی چون مرجان است!
و اندوه ، تنها راه میان بر میان من و تو ؛
در اعماق اقیانوس بی نشان،
آن جا که
زندگی خاموش
و امواج سنگین فرو خفته، صخره ای برای شکستن نیافته اند ...
پروردگارا! پاک گردان قلب ها را از پلیدی و ناپاکی؛ اندیشه ها را از کج روی و ناپرهیزی، دست ها را از دست درازی بر غیر و خواستن را از وجودی جز خودت!
پروردگارا! نوازش کن بندگانت را با جادوی حضورت در بطن وجودهایشان، مسخ کن با معجزه هایت، زنده کن با دست های عیسایت، گلستان کن با وجود ابراهیم ات، آب را خشک کن، راه را باز کن، با عصای موسایت، نجات ده با ناجی ات!
پروردگارا! خستگان و آوارگان و در راه ماندگان دیروز، این روزها همین هایند که در این روزگار، شب ها را سر بر بالشت هایشان می گذارند، اما؛ نا آرامند و شکسته! خسته اند و به تو وابسته! امید رهایی نیست جز به اراده و خواست تو، رها مکن به حال خویش شان.
پروردگارا! دوری و نمی بینی؟ دوریم و نمی بینی؟ نزدیکی و می بینی و چشم پوشیده ای؟ شاید تو هم به خواب رفته ای! یا نه؛ بندگان تو هستند که خواب شیرین زمستان مرگ و زندگی شان را یکی کرده و یادت را به یغما برده! پروردگارا از یاد مبر که همین فراموش کردگان تو، روزی چند بار نامت را می برند، دریاب!
پروردگارا! پاک گردان، پاک فرما، پاک کن، دنیا را؛ از اندیشه های بد و دور گردان کابوس های زندگی ها را! پروردگارا تو که قادری، لطفا!!
اندوه تو، با تو زاده نمی شود. تو او را می زایی. با تو به دنیا نمی آید، تویی که متولدش می کنی، سراغش می روی و تو او را با خود با دنیا می آوری! می پرورانی و بال و پرش می دهی. اندوه تو، با تو زندگی می کند، با تو سفر می کند، با تو خوش است و تو با او غمگین! روزگارت را دچار می کند و شاید هم تو را بمیراند...
انتخاب بهتری اگر نیست؛ اندوهت را زمین بگذار پیش از آن که او، تو را نقش بر زمین کند؛ دورش کن از خود پیش از آن که با هم رخت سفر بندید...
هرزه ی ولگردی در سراشیبی افکارش؛ می خزید، می رقصید، می چرخید، می خرامید، مدهوش بود. هرزه ولگرد، در سرازیریه افکارش مدهوش لحظه های زیر پا گذاشتن قانون های پایبندی و طعم گس عشق بود.. می رقصید می چرخید می چرخید می رقصید، می رفت، خسته بود!
سال ها بود در آن گذر گیر کرده بود و نمی دانست چه کند باشادیه رهایی از زیستن در بند، می رقصید! می غلظید! مست بود! آن قدر که چشم هایش دیگر نمی دیدند، وگوش ها فقط نوای دهل درونش می شنیدند، آن قدر چرخید و چرخید و چرخید.. که افتاد بر زمین، کف نشست کنج دهانش و جاری شد؛ چشم ها از جایشان درآمدند، لاشه خوران همدیگر را صدا کردند و با یقین که این تن دیگر تکان نمی خورد، زنده زنده به دندان کشیدندش...
پ.ن: این است سرگذشت دل های هرزه.
نظرات ()