خانومی مو فرفری

من مرجان هستم و مینویسم..

نامیرا
نویسنده : مرجان - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

نمی میرم تا تو زنده بمانی

نمی روم تا تو پابرجا بمانی

بازنده نمی شوم تا تو سرزنده باشی

لالایی می شوم تا تو آسوده بخوابی

شاد می زی ام تو دل شاد شوی

صبر می شوم تو آزاد شوی!

برای تو ام و با میل خود؛

نمی رنجم از تمام رنج ها

زمانی که عشق

هر چند از آن دور

حس می شود چو هاله ای دور تنم

رنجشی نیست

تا زمانی که

      برابر تو ایستاده دلم

با عشقی

نامیرا..

 زمانی که

انتظار -هنوز هم- معنای واژه هاست

خودم


 
 
آغاز سال 1391 مبارک
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

عزیزای من، آرزو میکنم سال 1391 برای همتون برای همه مون، عالی باشه. پر از عشق و احترام و موفقیت و ترقی. من فردا میرم مسافرت و 9 فروردین برمیگردم. دلم برای همتون تنگ می شه بچه ها.

اون نگاه خاص رو برای همتون آرزو میکنم. کشف یه حس جدید رو تو سال جدید براتون آرزو میکنم. رسیدن به اون نقطه عطف رو براتون آرزو میکنم.. شاد باشیم و با هم شروع یه بهار تازه رو شادی کنیم.. به سلامت بچه ها..


 
 
جورج برنارد شاو
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 

    عشق اشتباه فاحش فرد در تمیز دادن یک آدم معمولی از بقیه‌ی آدم‌های معمولی است.

    وقتی پلنگی انسانی را می‌کشد به این می‌گویند وحشی‌گری اما وقتی انسانی پلنگی را می‌کشد به آن می‌گویند شکار.

   هیچ عشق خالصانه ای وجود ندارد مگر عشق به غذا.

   حسب و نسب زن و شوهر از رفتاری که موقع پرخاش و جدال با هم می‌کنند، معلوم می شود.

    حواست باشد چیزی را که دوست داری، به دست آوری. در غیر اینصورت مجبور می شوی چیزی را که به دست می آوری، دوست بداری.

موفقیت هرگز اشتباه نکردن نیست، بلکه هرگز یک اشتباه را دوباره انجام ندادن است.

       وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!
     
    شما همه چیز‌ها را آنگونه که هست می‌بینید و می‌پرسید که "چرا" و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبوده‌اند تصور می‌کنم و می‌پرسم "چرا که نه؟"

 
    اگر شما یک سیب داشته باشید و من هم یک سیب و سیبها را با هم عوض کنیم، همچنان هر دویمان یک سیب داریم؛ اما اگر شما یک ایده داشته باشید و من هم یک ایده و اگر ایده هایمان را عوض کنیم، آنگاه هر کدام از ما دو ایده دارد.


 
 
صحرا
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
 

بعضی آدم ها انگار برای زمان و مکان خاص و مشخصی آفریده نشده اند. حتی پیِ چیزی معلوم نیستند، همیشه در جریانند. این دسته جستجو گرند و در رابطه هایی نافرجام غرق می شوند چنانکه گویی هر یک از این رابطه ها تا ابد ماندگار است؛ و واقعا هم برایشان اینچنین هست. آدم هایی هستند که می گذرند اما فراموش نمی کنند. به دنبال نا یافته ها هستند، درک چند جانبه ی وقایع و کشف حس های تازه. به سادگی و حتی ناخواسته تصاحب کردنِ دل ها از خصوصیات مشترک اینان است. این تصاحب دل، نه به خاطر جذابیت ظاهری آن هاست. بلکه از آن جا که  آدمی همیشه مجذوب دست نیافته هاست، درون باد صفت، در گردش، ماجراجو، بی باک، وحشی و متفاوت که اینان را به هر سویی جهت می دهد بیشترِ مواقع  برای دیگرانِ غرقِ سکون  جذاب است.

حال دو فرد از این قماش را تصور کنید که در این دوران گردیِ بیشمار، در این طوفانِ دورِ دنیا، به هم رسیده باشند. در جایی به هم آمیخته و با یک نگاه، فراتر از جسم صعود کرده باشند به همان ناکجایی که همیشه در رویاهایشان دیده اند؛ چه اتفاقی می افتد!؟

آیا این هم طوفانِ دیگری ست که در راه است!؟؟؟


 
 
جهنم تا بهشت
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 

تنها آهنگِ نفس

و

صدای موسیقی لایت بی کلام.

نور قرمز کمرنگ،

تن بیتاب

تشنه ؛

            پیچ و تاب .

نفس نفس

چشم ها خیره

                    تو به توی هم

دو آدم

روبه روی هم

نوازش

جهنم یا بهشت!؟

جهنم تا بهشت

چشم ها

دست ها

من

     و

           ...

خاطره.


 
 
بلعیدنِ انتظار
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 

وقتی که با من عشق بازی می کرد؛

می فهمیدم

حس می کردم

که
با عشقِ من بازی می کرد،

آن گاه
چشم هایم را می بستم تا
ذخیره کنم عطر عشق ِ یدکی اش را

در فضای بسته ی سینه ام
یادش را

در ذهن الکن و
صدای نفس هایش را

زمزمه ی گوشِ ناشنوایم؛

ذخیره
برای  این  که
می دانستم

باز هم
بودنش را انتظار خواهم کشید..


 
 
لذت
نویسنده : مرجان - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
 

چه لذتی دارد دراز کشیدن روی تخت، خزیدن زیر پتو و دست را زیر صورت گذاشتن و فکر کردن به تو که می آیی! چه لذت شگرفی دارد در همان حال، تماشای ستاره های  آسمان وقتی که چشم هایت می خواهد به آن دور دست ها گریزی بزنی و به این فکر باشی که تو هم جایی دیگر در وقتی دیگر می بینی شان.. چه خوب؛ چیزهایی هست  شب ها وقت بستن چشم ها و به خواب رفتن ات، به آن ها فکر کنی و لبخند زنان خواب را دعوت کنی تا  نم نم، تمام وجودت سرشار و پر و مستِ عطرِ نفسی، سبک بال شود در خوابی شیرین..


 
 
امیدم
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

روح من انتظار می کشد

تنی را

            که

                    "امیدم" 

                                        تکیه کلامش بود

                                                           وقتِ  خداحافظی!

کسی که

با دیدن چشم هایم

صدایم را شنید..

بیقراری ام را فهمید

عقل از سرش پرید!

....شد

     چشم هایی که رابط حس هایمان شد...


 
 
نگاه تو
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
 

آرزوهای بزرگ تر نمی خواهم

همین اندازه بس است

درست این نقطه

که تو

           برابر منی

 

کفایت می کند شادی ام را

                                    "نگاه تو"

                                               که زل زده در چشمانم

تو فقط

 تماشایم کن

تا

 بستر رویش تو باشم..

خودم برای تو! عزیز


 
 
سیگار
نویسنده : مرجان - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
 
سیگار بی جان ترین عصیانگریست که مرا به عصیان وامیدارد ...

او به نابودی تن نشسته است، من به نابودیِ " من " ... و هر دو به " نابودیِ " هم ...

 
 
انتخابات
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

دیشب تو شهر ساری، به اتفاق مادر و پدر از مهمونیه خونه ی یکی از  عمه جان هایم به خانه برمی گشتیم که مادر به من و پدر گفت: حالشو دارید بریم یه دوری بزنبم ببینیم تو شهر چه خبره؟! آخه عصر دیروز کسی از دوستان قدیمی مهمانمان بود و تعریف میکرد که شب ها ستادهای انتخاباتی هیجان جالبی در بعضی خیابان ها ایجاد کرده اند. موافقت اعلام شد و رفتیم. به میدان اصلی که رسیدیم، دیدیم ورودیه خیابانِ اصلی که ستادها در آن متمرکزند را بسته اند و ماشین های نیروی انتظامی جلوی ورود هر گونه ماشین شخصی را گرفته اند! عجب حکایتی ست این. عجب تبلیغات تندرست و کارناوال پر شوری! خلاصه پدرم از کوچه و پس کوچه راهی یافت و به مرکز فعالیت ها رسیدیم. هر وقت که می بینم چیزی، کاری، بهانه ای مردم را یک جا جمع میکند و شور و شوق و لبخندی تا نیمه شب همه را دور هم در خیابان ها نگه می دارد خوشم می آید فرقی هم ندارد بهانه اش محرم باشد یا انتخابات.

جالب ترین صحنه ای که دیشب توجه منو جلب کرد، این بود که عده ای عکس همه ی کاندیداها دستشان بود به هر ستادی که می رسیدند عکس یکی دیگر از کاندیداهای مخالف را میگرفتند جلوشون و لجشونو در می آوردند و اونها از اون طرف اسم کاندیدای مورد نظرشون رو  دسته جمعی با صدای بلند فریاد می زدند و این ها می خندیدند!!

یا این که برعکس، نماینده مورد نظر یک ستاد انتخاباتی رو از پشت شیشه ماشین به سمت طرفدارهاش به دست میگرفتند، اون ها فریاد می زدند ایول ایول و این ها باز هم می خندیدند.!

این بود شور و هیجانِ انتخاباتیِ ملت که من در این شب های زمستانیِ سردِ  1390 در روح و جانِ جوانان سلحشورِ سراپا شورِ سرزمینِ عزیزمان ایران دیده ام!


 
 
جاده فیروزکوه
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

امروز  در کشاکش جاده پر پیچ و خم فیروزکوه، من بودم  و حس غریب و عجیب خداحافظی! از چه؟ نمی فهمیدم. انگار می گشتم ببینم درونم جایی هست که بخواهد این جاده و یادهایش را بگذارد و برود دورترها!؟ انگار صدای قوم مغول و افسارِ گسیخته ی لشگر الموت را لابلای بلندی و فرو رفتگی های البرز می شنیدم  و  می دیدم.

شاید تماشای یکی از همین پیچ ها روزی آرزوی بزرگی شود، شاید نگاهم  دنبال آسمان صاف و زمین پوشیده از برفش آوازه خوانِ غربتیِ دیار دور شود، و سوزناک ترین صدا، فریادم. شاید صمیمی ترین احساسم به طبیعت، به آدم  به سخن به لهجه به رویاهایم به او، دستخوش دلتنگیه همین پیج ها شود.

شاید روزی، شبی، وقتی، بی هوایِ این جایی که امروز نشسته ام، وا دهم زندگی را..  کاش می دانستم آن چیزِ بهتر چیست که  هر جا می روی سخن از اوست و همه در پیِ آنند!!


 
 
کنار تو
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 

من سرابی ریشه در خاکم

آبادی اما در جوار تو!

من امید عبث کوچ خیابانم

آفتاب سوزانم، ماه درخشان؛

                          شکوه پرنیانم در کنار تو

روبه جنگل فریب پست و ناچیزم

                                         شیر زن اما به نام تو!

از خودم  تقدیم به آزادی عزیز


 
 
تو
نویسنده : مرجان - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

می دانی!؟ راستش را بگویم، تو سیراب تر از آنی که مرا تشنه بمانی. تو آدم تر آنی که حوا بخواهی. تو سرشار تر از آنی که پر کنم ات با دردهایم. کجای این قصه های تکراری گم کرده ام آزادگی ام  را  هم صحبت شبانه، که این چنین مبهوت؛ راهی را می روم که از پیش مقدرم فرموده اند...