خانومی مو فرفری

من مرجان هستم و مینویسم..

امید نا امید!
نویسنده : مرجان - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
 

  یکی از دوستان پسرخالم  -امید- شبیه من از همسرش جدا شده. شبیه من یه بچه داره. شبیه به من بچه رو پیش خودش نگه داشته، زیاد خانوم بازی میکنه اما اصلا شبیه به من نیست! چون من بی دعوت جایی نمی رم. کچل هم نیستم. بچم هم پسر نیست!! زیاد میاد تو محافل خونوادگی ما. آدم بدی به نظر نمیاد. منو  دوست نداره. مطمئنم از خانومایی تو مایه ی من خوشش نمیاد. اما میدونم که دوست داره با پسرخالم فامیل بشه...

                                                       * * *

بهمن ٨٩ تو جشن تولدم؛ بی دعوت اومده بود. یه عطر گرون قیمت هم کادو آورده بود. اون شب دقیقا بعد از فوت کردن کیک وسط رقص اومد جلوی من و گفت

: شما چند سالتون شده؟

- (فکرشو کنید تازه شمع ٣١ رو فوت کرده بودم!!)  فکر کنم شمع روی کیک ..

: دقت نکردم!

- عجب!

: آخه اصلا بهتون نمیاد. به نظر فقط یکی دو سال از خواهرتون بزرگتر باشید.

- جدی؟ همه همینو میگن،  ولی شما خیلی بیشتر از سنتون به نظر میاید..

: به من هم همه همینو میکن..

و...

آخر باز کردن کادوها  یه سرویس طلا بود از طرف یه آقایی که نوشته بود اون شب نتونسته بود بیاد! راستش اصلا دعوت نبود!  اما عجب سرویسی بود، سلیقه ش حرف نداشت، با یه دسته گل بزرگ و زیبا که یه کارت روش بود ؛ برای عزیز دلم و زیرش اسمشو نوشته بود با آژانس فرستاده بود!

خواهرم گفت ایول! طرف  خوب بلد بوده چطوری باید رقیبا رو پر بده!!

                                                       * * *

دیشب تولد دختر همون پسرخالم بود.  امید اومده بود. با دوست دختری مانکن و توپ. فکر کنم از من یکی نا امید شده! معجزه ی اون حرف خواهرم رو دیشب کامل درک کردم!!

                                                       * * *

کاش همونی که دلش با من به زندگی خوشه، مایه ی دل خوشی زندگی  من بود..


 
 
هرزگی
نویسنده : مرجان - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
 

 هرزگی در شکل های مختلفی وجود داره اما زن هرزه یا مرد هرزه، اولین چیزهایست که با شنیدن کلمه ی "هرزه" به ذهن می آید! چرا؟  کردار هرزه و پندار هرزه، گفتار هرزه اساس هر نوع هرزگی ست

همین ٣ مورد اساس همه هرزگی هاست. اساس رفتار هرزه و انسان هرزه و کتاب هرزه،شاید هم وبلاگ هرزه!  و دل هرزه، دل هرزه، دل هرزه که چه فراوان شده و چه بسیار این روزها که امشب عاشقند و صبح فردا فارغ..

همه ی ا ین ها هست اما؛ .. 

همین آدم ها که  همسایه هم یا هم ولایتی، همکار یا همکلاسی، معلم کلاس چندم فلانی یا بقالی سر کوچه،  استاد فلان دانشگاه و یا ... چرخه می چرخه و تو این همه هرزه، شاید یکی من باشم و خودم خبر نداشته باشم. یا شاید خود تو! بهت برنخوره تند نرو به حرفم فکر کن.

چند بار پشت سر کسی حرف زدی یا کسی پیش تو از کسی بد گفته و شنیدی و کیف کردی و اعتراض هم نکردی؟ چند بار در مقابل  تهمت ناروایی که به کسی زده شده سکوت کردی؟ چند بار با به مسخره گرفتن کسی بساط تفریح فراهم کردی برای خودت و اطرافیانت؟ یا کسی این کارو کرده و چیزی نگفتی؟! ..

هرزگی این روزها به شکل سونامی وحشتناکی در حال پیشروی در جامعه کنونی ما ایرانیان است، بکوشید که این حمله در شما رسوب نکند و نیکی وجود شما را به تاراج نبرد ...

 


 
 
برای عید
نویسنده : مرجان - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
 

سال نوی هجری شمسی "نمیدونم چرا"، "بی هیچ دلیل خاصی"، شاید فقط برای این که همه ی ما ایرانی زاده هستیم و این یک سنت بسیار کهن است، "به هر حال" مبارک. آره یک سال دیگه هم گذشت. تو زندگیه منم یه تعییراتی رخ داد.. مدل زندگیمو کاملا عوض کردم، طبق برنامه هام پیش رفتم، همه چیز خوب پیش رفت.. بچه داری کردم، بچه داری می کنم، بچه داری... شانسی که در خودم و زندگیم می بینم اینه که هنوز تسلیم سختی ها نشدم !! دخترم رو با چنگ و دندون نگه داشتم و ... زندگی میکنم.. الان اشک از چشمام چکید نمیدونم چرا! درد دارم نمیدونم چرا، نمی فهمم درد نفهمیدن دارم نفهمی! می دونی چیه؟

این وقت شب، تنها تو این اتاق، لمس میکنم دستایی رو که پر از احساسند.. باز هم نمیدونم چرا.. حال و حوصله ی رابطه خاصی با کسی رو ندارم.... نمیدونم چرا!!!؟؟؟؟ شاید هم می دونم و نمی خوام به روی خودم بیارم.. چرا؟ درد دارم زیاد. درد درد درد. درد همه ی آدما. 

                                                 *  *  *

کسی از من پرسید: عید تو این دوره زمونه چی ازش مونده؟ اصلا شادی برای روزی که با دیروز فرقی نداره چرا؟ گذروندن و حروم کردن مرخصی و تعطیلات با دیدار و نشست و برخاست کسانی که دوست نیستند یا گاها دوستشان نداریم، چرا؟ کسانی که چیزی ندارند ازشون یاد بگیریم، یا دیدار برای احترام به بزرگترایی که بعضی هاشون از بزرگتر بودن جز گذر عمر چیزی عایدشون نشده.. یا دید و بازدید به قصد سرک کشیدن تو خونه و زندگی مردم..

اگه می گفتم این مراسم برای همین هاست که بفهمیم احترام و بزرگتر کوچکتری و غیره و ذالک چیه و برای چیه.. باز هم نمی فهمید.. چیزی نگفتم جز این که من هم نمیدونم.. شاید هم واقعا نمیدونم! به روی خودتون نیارید.

                                                  *  *  *

خوبی سعید جان؟ مسی گلم؟ کاوه عزیز؟ امیر رضا؟ مادمازل؟ ستاره وروجک؟ آردای آزاد اندیش؟ سوگند؟ فرهاد عاشق؟ حمید؟ یاسر عرب؟ ملیک بابا؟ آیلین؟ تایماز؟ بیتا؟ و.. بقیه همراهایی که تو خاطرم نیست الان!
همین که می دونم شنوای همین های من هستید و می خونید، دلگرمیه عجیب شیرینی ست.. گاه گاهی جمله یا تصویرهای کتاب هایی که خوانده ام در ذهنم می لولند.. درد درد درد... و دیگر هیچ! من عقیده دارم که هر کتابی شایسته حتی یک بارخواندن نیست. در انتخاب هاتون همیشه بسیار دقت کنید، انتخاب در مسیر نگاه..

                                                  *  *  *

پدر با باجناق می گفتند: چه رسم خوبیه عید که همه خونه هم میرند.. "صله ارحام " تو دلم گفتم بابا اگه وضع مالی ت خوب نبود اگه این همه آجیل تواضع و شیرینی خونگی و میوه خیس و خشک و تنقلات جورواجور و ظرف های رنگ به رنگ رو میزت نبود، که هنوز به نصف نرسیده پرش می کنید، از اومدن مهمون خوشحال نمی شدی که هیچ، غصه دار هم می شدی. بابا عقیده داره که طرز فکر تجملاتی و طاغوتی باعث می شه نشه رفت و آمد کرد...  یاد اون ایام  افتادم که شب عیدی از بهزاد خواهش کردم کمی آجیل بخره؛ گفت: واسه چی؟ کسی که خونه ی ما نمیاد!! نمیدونی چقدر درد داشت این جمله! چرا  کسی خونه ما نمیومد؟ چرا باید توی یه خونه ای  کسی نره عیدی؟ گفتم حالا یک کیلو بگیر شاید یه وقت یکی در خونمون رو زد.. گفت: نه. هر کی هم بخواد بیاد زنگ میزنه بعد میرم میگیرم.. حالا نمیومد ما خودمون آدم نبودیم؟ عشق که نباشه زندگی این شکلی می شه دیگه..

                                                  *  *  *

چند روزی رو دریا کنار بودیم و بقیه ش هم خونه ی بابام که چقدر خوب بود عید امسال.. خدا رو شکر.. تنها نبودیم.. آرزوی من برای خودم و همه ی دوستام در سال جدید؛ حفظ سلامتی، کسب دانش بیشتر، نگاه متفاوت تربه همه چیز و صعود پله های موفقیت دو تا یکی، با دل خوش. به سلامت..