آخرین مرتبه ی مست شدن، اخلاق است..

شعله انفس و آتش زنه آفاق است
«غم» قرار دل پر مشغله عشاق است
جام «می» نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست شدن اخلاق است
بیش از آن شوق که «من» با لب ساغر دارم
لب «ساقی» به دعاگویی من مشتاق است ...
پی نوشت: مرسی از کسی که نظرش این بود: بستگی داره به این که آدم مست چی باشه.. http://delaava.blogfa.com
و این نظر که: آخرین مرحله ی مست شدن صداقت ،روراستی و خود واقعی بودن است که همان اخلاق میشه http://ardu.blogfa.com/
آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند..
برهنه ام. در پیشگاه پروردگار. در پیشگاه خودم. این یک رابطه ی ریاضی نیست که ادعا کنم پیشگاه پروردگار را پیشگاه خویشتن می دانم ؛ اما خوب می دانم هر انسانی به خودی خود پروردگار است، و پروردگار خود است در خلوت خویش، از آن جهت که تماما آگاه است به آن چه در دل دارد و آن چه می گوید و آن چه می کند..
و نمیتواند پنهان کند از خویش آن چه در ذهن دارد و آن چه بدان می اندیشد و آن چه بر آن اهمیت قائل است و آن چه به آن عشق می ورزد و ... آن چه که هست.
گاه انسان ها با خودشان هم صادق نیستند، همان طور که با خدایشان.. گاه تبصره میگذارند بر قوانین دین و بدین گونه شیره می مالند بر سر خویش! یادشان می رود برهنه اند! در محضر خویش و حجاب را تنها در پنهان کردن بد ذاتی هایشان می پذیرند..
وای به حال خدایانی که هستیم! کاش همه در برابر هم برهنه بودیم؛ آن گاه شاید پیشگاه همه ی ما در برابر هم پیشگاه خدایانی بود و نمی شد آن جاسری را شیره مالید.. یا سر دل زبان بسته ای را بی سبب برید.. کاش همه برهنه بودیم در مقابل هم!
کاش یادمان نمی رفت که برهنه ایم در پیشگاه او..
خطا یا غیر آن، بعضی ها هرزگی را دوست دارند... این هم ودیعه ایست که شاید گاه خودمان هم دچار آنیم و نمی دانیم..
بی سبب نمی کوشم که عشق را باز بیابم، عشق اگر آمدنی باشد می آید که " عشق آمدنی بود نه آموختنی"..
عشق برهنه می کند آدم را..
من بر این عقیده استوارم که راه و رسم دوست داشتن و دوست داشتن، و دوست داشته شدن، از منظر هر شخصی، متفاوت است با دیگری. مثل تعریف عشق و رفتار در عشق ورزیدن. یکی را عشق به بیراهه میکشاند و آوارگی و دیگری را به سرانجام و عاقبت به خیری. یکی عشق را در قید و بند کردن خود و معشوق می داند و دیگری در آزاد گذاشتن. یکی عشق را مال کسی بودن یا مال خود دانستن میبیند، یکی عشق را تنها به حق اندیشیدن. یکی تنها عشق را خالق عشق. بعضی دوستی را تنها در همراهیه شادی ها میدانند؛ قرض دادن جان و مال و فداکاری کردن را مختص رابطه ای متفاوت! و عده ای از طرف مقابل می افتند..
به عقیده من به تعداد افراد آدمی دید متفاوت به عاشقی وجود دارد و ایدئولوژی های متفاوت. همان طور که راه های رسیدن به خدا به اندازه ی مخلوقات زیاد است..
بنابراین ممکنه هر دوی ما ادعای دوست داشتن کنیم اما هرکدوم از ما منظورمون چیزی متفاوت از دیگری باشه با تصویری متفاوت و رفتاری متفاوت تر.. و لزوما هیچکدوم دروغ نمیگیم!!
* * *
زنی میگفت " انقدر عاشق سعیدم -شوهرش- که برام مهم نیست بره و ترتیب هر کی رو بده، اگه لذت میبره بذار بکنه." : آره؟ _ آره. یکی دیگه میگفت: فقط اگه بفهمم رضا یک بار به من خیانت کرده، دیگه نخواهم دیدش و غیابی تقاضای طلاقم رو می دم! :آره؟ _ آره. یه زن دیگه رفت و برای شوهرش زن میاورد به عنوان کادوی تولد یا سالگرد ازدواج!! میگفت میدونستم دوست داره!! :آره ه ه ه ؟؟ _ بله. -گرچه میدونم تو دل همه این آدما چه خبره ها - اما این چیزا گفتنشون هم دشواره! مهم اینه که این اعمال انجام می شه به نام عشق!
یه مادر می شناسم که برای پسر معتادش تو نعشگی ش، نبات داغ آورد "با اشک"، و بهش گفت بخور پسرم شنیدم تو نعشگی چیز شیرین می چسبه و پسره بعد از اون شب رفت و واسه همیشه ترک کرد... یه مادر هم می شناسم که همیشه آرزوی مرگ پسر معتادش رو با صدای بلند پیش همه فریاد میزنه.. - هر دو مادر عاشقند-
ممکنه پسری از ته دل وقت خداحافظی به دوست دخترش بگه دوستت دارم و یک ربع بعد با دختر دیگری قرار داشته باشه و به او هم بگه دوستت دارم، دلیلی نداره که حتما دروغگو یا چاپلوس خطابش کرد.. این شبیه حس مادریه که هر چند تا بچه داشته باشه تک تکشون رو بی حدو اندازه دوست داره حالا هر کدوم رو یه طوری و ..
بابای دوستم وقتی دبیرستان بودیم، رنگ گلای شرت دخترشو همیشه میدونست بس که این دختر توی خونه ی بابا بد می نشست رو مبل ها! این بابا، با خنده به دخترش میگفت بابایی بازم ما رو با گلای زرد و قرمز رو سفید کردی!! و همیشه دخترش از نجیب ترین های مدرسه بود و هست.. و بعضی باباها اگه روسری از سر دخترشون شل بشه، اخم و دعوا میکنند و... طوری که اون بچه از باباش میترسه! بعضی باباها مشروب دست دخترشون می دن که اولین پیک رو با خودشون بزنه و بعضی.. همه ی این باباها عاشق بچه هاشونند اما طرز برخورد این ها کجا و آن ها کجا! خلاصه بگم..
تو این وانفسا چطور و چقدر می شه روی حرف و عمل آدما حساب کرد؟
یه روزی از یه کوچه ای رد می شدم. نمیدونم کوچه بود یا چیز دیگه ای! شاید اگه تو اصفهان بود به اون جا می گفتن کوچه باغ، یا شبییه راه مالروی جنگلی .. نمیدونم! اما تو ادبیات من به اون را میگن کوچه. جاده ی باریکی که از لابلای درخت ها می گذشت و یه جویبار باریک در کنارش جریان داشت. چشما رو می بستی ترس برت می داشت که نکنه پا بذاری رو گل برگای ظریف که دور و اطرافت پراکنده بودند.. شب نبود! اما روز رو هم نمی دیدی.. بالای سر پوشیده شده بود از شاخ و برگ درخت ها.. چقدر اون وقت اون مکان به نظرم بزرگ میومد.. بوی اون روزا هنوز تو مشامم هست.. عطر هواش، ناز نور خورشید از لابلای برگ درخت هاش، صداش، صدای باد که برگا رو میرقصوند، رنگ سبز فضاش، رنگ روح بزرگش، آدماش! همش نوازش بود و نوازش و نوازش. هیچ نیازی بی پاسخ نمی موند، هیچ صدایی بی جواب. با پرنده ها هم می شد حرف زد..
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور می گشتم ز..
دور گشته ام ز خانه!
اون روزها حتی نمیدونستم که چند سالم بود، اما بزرگ که شدم فهمیدم همش ۵ سالم بود و اونجا محوطه ی خونه ی پدریه پدرم بود.. نگاه پدربزرگ هنوز کنج دلمه و یادهای اون روزگاران زینت خاطره هایم..
دور گشته ام ز خانه!
نظرات ()