خانومی مو فرفری

من مرجان هستم و مینویسم..

JUST FUN
نویسنده : مرجان - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
 

دوستان عزیز

اخیرا متوجه علایم استرس دربرخی  ایملهایتان شده ام که  ناشی از لرزش دست هنگام کا ربا ماوس است که مرا بسیار نگران کرده است.

جهت بهبود عملکرد دستی که با ماوس کار میکند روشی مفید با عنوان تمرین کاهش استرس وفشار عصبی انگشتها (کلیک درمانی) ارایه شده که بسته به میزان نیاز حداقل هر شش ساعت یکبار توصیه می شود.

 

[]

 


 
 
فقط در ایران
نویسنده : مرجان - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
 

          فقط در ایران ِکه بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای  آرزوی خوشبختی انواع راههای کشتن گربه دم حجله را آموزش میدهند.


         فقط در سریالهای ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و نماز شب میخوانند و به مسجد میروند و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدمها نمیتوانند هر دو خصلت رداشته باشند


         فقط یک خواننده زن ایرانیه که این نبوغ را داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه


         فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه


         فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی  میگه اگه میخریش بیارمش


         فقط در ایران ِکه بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیفته


         فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند   و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه


         فقط در ایران ِکه داشتن زن با 7،8 تا گرل فرند امری.....


         فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمانها بعلاوه خدمه بیشتره


         فقط یک مرد ایرانیه که مامانش را از زن و بچش بیشتر دوست داره


         فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی  بر و ِبر میز روبروت رو نگاه میکنی


         فقط در یک فست فود ایرانیه که موزیک ترانس یا هاوس پخش میکنه و مشتری را دچار سو هاضمه میکنه


         فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه


         فقط در ایران ِ که توی مهمونی آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن  فقط بهم نگاه میکنند و حتی یک کلمه با هم حرف نمیزنند


         فقط در ایران ِ که تا یه مهمون خارجی میاد سریع میبرندش تخت جمشید و نقش رستم تا بگن ما کی بودیم انگار که ما کی هستیم حساب نیست

 


         فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده  بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد


         فقط در ایران ِ که اگه با بچه تون خیابون راه میری مردم به نشونه مثلا دوست داشتن یا نیشگونش میگیرن یا دستای کثیفشونو به پوست بیچاره میمالند و یا بدون اجازه بهش شکلات میدن

‍‍‍
      
  فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 سال بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن  بچشون نظارت کامل داشته باشند


         فقط ایرانیها هستند که در فروگاهها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن


         فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست  از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره  تا به همه بگه من کجا بودم


         فقط در ادارههای دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هریک از کارکنان 5 ساعت مشغول صرف ناهارو...در و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفش هاشونو زیر میز پارک میکنند ساعتهای کاری هستند  و با دمپایی در اداره میچرخه


 
 
جوجه ای باشیم شاید!
نویسنده : مرجان - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
 

باورتان شود جوجه ای باشید که از دل یک تخم مرغ درامده اید! با خودتان صادق باشید این حقیقت دارد شما یک جوجه هستید. همه ی ما جوجه هایی هستیم، بزرگتر که میشویم به شکل مرغ و خروس هایی که جز به جان هم افتادن هنری نمیشناسیم. خروس جنگی ها و مرغ های کورچ! تخم می گذاریم تا خودمان را راضی کنیم، انگار کار مهمی هم هست که هنوز می توانیم انجام دهیم! باورتان می شود؟


 
 
اندکی تعمق!
نویسنده : مرجان - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
 

اگر خاموش بشینی تا دیگران به حرف بیارنت ، بهتر از اینه که سخن بگی و خاموشت کنند


 
 
قواعد را بشکن
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
 
هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، .... نه، ... نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

 

زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن


 
 
چه می گویم؟
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 

می جوم می جوم می جوم زنانگی خویش را. می روم می روم می روم تا انتها می دوم می دوم  به سوی نا کجا. تا آنجا که تو را بیابم در هر جا. مینویسم از تو اشک می ریزم برای نبودنت پا به پای لحظه ها گام برمیدارم پر میزنم پر باز میکنم شاید که بتوانم پرواز کنم..

تمام آنچه از زن بودن فهمیده ام همه را یکباره حراج میکنم، از خود رد می شوم میگذرم از تمام بودنم از همه یآن چه بدان دل بسته بودم و از تمام آن چه برایش جنگیده ام..

ساکت می شوم. نگاه میکنم نگاه میکنم نگاه میکنم فقط نگاه میکنم.. تنها نگاه میکنم. از دریچه چشمانم ، از دریچه چشمان تو، از دریچه ی چشمان گاف ، از دریچه ی چشمان قاف، کاف، یا، سین، جیم! تا!

تا کجا؟ تا هر کجا که بشود دید. تا هرجا که بتوانم ببینم.

اندوهی سراسر مرا در بر گرفته وای خدای من انگار چشمانم کور و کر شده اند جز آبی .. چیز دیگری نمیبینم! انگار آسمان است و دریا که به هم آمیخته اند و در هم در من ..

 چه می گویم؟ چه می جویم؟ کجا هستم؟ نمیدانم. جز این نمیدانم که سر سپرده ام به طوفان هایی که مرا با خود برده اند به هر کجا که دلشان خواست..

تو کجای این طوفان جان داده ای به من؟ تو های تو، کجا جان مرا گرفته ای؟ و تو از کجا پیدات شد؟ تو، تو ، تو..  در هیاهوی این بازار شام دنبال چه میگردد جسم بی رمق مال باخته من؟

این زن که به زن بودن خود می بالید، کجا گم کرد اصل و نصب و ذات و ریشه اش را که  شبی چنین، زار میزند اینچنین از درون بی رمق شرحه شرحه شده اش..

خدایا میدانم که هستی، بیش از پیش به دستگیری ات محتاجم.. مرا بی پاسخ رها مگذار.. دلم سودایی دارد بی پایان.. حس میکنم سرم خالی شده از آن چه که بدان میگویند مغز!

چه می گویم؟؟؟


 
 
ریاضیات فوق العاده جدید!
نویسنده : مرجان - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

ریاضیات عشقولانه 

مرد باهوش + زن باهوش = عشقولانه  

مرد باهوش + زن خنگ = سکس

مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج

مرد خنگ + زن خنگ = حاملگی

 

حسابرسی اداری

رییس باهوش + کارمند باهوش = سود  

رییس باهوش + کارمند خنگ = تولید

رییس خنگ + کارمند باهوش = ترفیع

رییس خنگ + کارمند خنگ = اضافه کاری  

ریاضیات خرید کردن 

یک مرد بابت یک کالای 1 دلاری که نیاز دارد 2 دلار می پردازد .

یک زن بابت یک کالای 2 دلاری که نیاز ندارد 1 دلار می پردازد  

آمار و برابری عمومی

یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند

یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد

 یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند  

یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند  

شادمانی 

برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید  .

برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید  

طول عمر

مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می کنند  

گرایش به تغییر

زمانی که یک زن  با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه نمی شود  

زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند می خواهد که آن زن تغییر نکند ولی او تغییر می کند 

 

ادبیات گفتگو

یک زن در بحث حرف آخر را می زند

بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است


 
 
من عشق نمی خواهم؟؟
نویسنده : مرجان - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد، افسرده نخواهم شد فریادزنم، فریاد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم فریاد زنم , فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن، بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ، من خسته و رنجورم امروز چنان دیروزافسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز : دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!

* * *

 


 
 
من هر وقت!
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

من هر وقت دختری را می بینم که دارد پَر در می آورَد از اینکه خواستگاری برایش پیدا شده ،
من هر وقت دختری را می بینم که سر سفرهء عقد نشسته و برایِ بعله گفتن دل دل می کند اما می گذارد آخوندِ “اَنکَحتُ وَ زَوجتُ”خوان(!) سه بار جملهء “آیا حاضرید به عقدِ دائم ِ فلان خر(!) در بیایید” را تکرار بکند !
من هر وقت عروسی را می بینم که در مجلس ِ عروسی با چه شور و نشاطی همراه با داماد در وسطِ مجلس می رقصد و چقدر هم نگاهشان در هم گره می خورَد !
من هر وقت ماشین عروس را در خیابان می بینم که چقدر بوق بوق می زند و عروسی که داخلش نشسته چقدر خوشحال است و به دخترانِ ترشیده ای که در پیاده رو راه می روند می نگرد و بهشان فخر می فروشد !
من هر وقت دختری را می بینم که شب زفافش است و برهنه در آغوش ِ برهنهء داماد دراز کشیده و موهایِ سینهء ستبر داماد را نوازش می کند و تن به تن داماد می سایَد و نئشهء عشق خویش می شود !
من هر وقت به فردایَش می نگرم و فرداهایِ دیگرش ،
تعجب می کنم که آن دختر دیروز و عروس ِ امروز ، چرا اینقدر خوشحال است ؟!
مگر به کجا رسیده و به کِه رسیده و به چه رسیده ؟!
مگر نه اینست که لذتِ به اوج رسیدن مالِ داماد است ؟!
مگر نه اینست که ملاکِ به اوج رسیدن ، داماد است و میل ِ زن نادیده گرفته می شود !
مگر نه اینست که وقتی شوهر به اوج لذتش رسید دیگر زن را فراموش می کند و کاری ندارد که تازه اولِ لذتش باشد و یا در نیمه راهِ لذت و اوج ؟!
مگر نه اینست که شوهر فقط به لذت بردنِ خویش می اندیشد چه روزهایِ سفیدِ ماه باشد و چه روزهایِ قرمز ؟!
مگر نه اینست که یک شوهر حالیَش نمی شود که قرمز چیست و روزهایِ قرمز کدامست ؟!
مگر نه اینست که شوهر برایَش مهم نیست که لذتش در آب ، خالی شود یا در جویی از خون ؟!
پس ای دختر دیروز و عروسِ امروز ! خوشحالیَت برایِ چیست ؟!
که هر وقت که شوهرت ، نرینگیَش بجنبد به تو بگوید دوستت دارم و هر وقت سیراب شد دیگر محل سگ هم به تو نگذارد ؟!
که هر وقت سفره ای باید گذاشته شود تو باید پیشقدم شوی و هر وقت غذایی باید خورده شود ، شوهرت پیشقدم ؟!
که هر وقت ماشینی و ملکی باید به “نام” زده شود اول باید به نام شوهرت زده شود و ته مانده هایَش به نام تو ؟!
که هر وقت فرزندی به دنیا می آید باید فامیلی ِ شوهرت رویِ آن فرزند گذاشته شود ؟!
که تو فقط موظف باشی آلتِ دراز شوهرت را شبهایِ بسیار ، تا آخر عمرت ، در روزهایِ سفید و قرمزت ، در بیماریهایَت ، در ناراحتیهایَت و در عزاداریهایَت ، در مابین و احیانا” در ماتحتِ(!) خود تحمل کنی و دَم نزنی ؟!
که هر وقت خواستی دَم بزنی ، شوهرت تهدیدت کند که می رود یک زنِ دیگر می گیرد ؟!
پس ای دختر دیروز و عروس امروز ! خوشحالیَت برایِ چیست ؟!

برگرفته از نقطه.


 
 
بشنو از دل یک مرد
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

شناختن خانم ها

 خیلی سخته

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید اگر خیلی چشمتون دنبالشون باشه، بی جنبه اید و اگر بی اعتنا باشید مرد نیستید!

 اگر از خوبی هاشون بگید ،آدم متملقی هستید و اگر نه بدرد نخورید!

 اگر با همه خواسته هاشون موافق باشی ،حتما"خواسته ای داری و اگر مخالف باشی کج فهمی!

 اگر بی حوصله باشی و به دیدنشون بری،فکر میکنه برات کسل کننده شده ،اگر هم به دیدنشون نری لابد سرت جای دیگه گرمه

 خوش تیپ بگردی ،سرو گوشت میجنبه اگر هم به سرو وضعت نرسی خزی

 اگر رفتارت رسمی باشه علاقه مند نیستی ،زود هم نباید خودمونی بشی

 باید همه توجهت بهشون باشه وگرنه بی عاطفه ای

 هرچه زودتر باید پا پیش بگذاری ، چون صبر کردن کار شماست

 جلب توجه کردن همونقدر که برای خانم ها امری طبیعیه،برای شما بده

 هیچوقت نمی فهمی مرز بین سوءاستفاده چی ،بودن و یخ بودن چیه

 خدا نکنه حس کنن کار خطائی ازت سر زده

 اگر زنی توجه شما رو جلب کنه هیزید ولی توجه کردن اونها از تعجبه

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید هیچوقت نمیفهمی کی باید حرف بزنی و کی باید گوش کنی

خلاصه اینکه :

در عین سادگی بسیار پیچیده
             در عین لطافت بسیار قدرتمنداند،

                                   پس خانمها فوق العاده اند.

                      زیادی تو نخ کاراشون رفتن هم عاقبت خوشی نداره


 
 
چرا؟
نویسنده : مرجان - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

وای که چه شکننده شدم من! با کوچکترین تلنگری اشک از چشام سرازیر می شه! حتی تلنگر محبت آمیز و با شرم و حیایی که نیتی خالص و پاک داره! خیلی نگران خودمم. کوچکترین حرف محبت آمیز از جانب کسی که نمیدونم چه قصدی داره از این محبت ! خوب یا نه! همینطوری! منو آب میکنه. آخه چرا؟ این همه ضعف چرا؟ از درونم دارم میگم دارم از چیزی که کسی نمیدونه و نمیبینه براتون حرف میزنم. از آتیشی که به جونم افتاده! مث همین دیشب!! خدایا چرا اینگونه شدم؟ تا این حد لرزان؟ و ترسان؟ خدایا به دادم برس...

نمیتونم باور کنم نیت های خیر محبت آمیزی رو از جانب مردی! و زمانی که به واقع این نیت های خیر رو میبینم، آب میشم و له میشم و تو خودم میشکنم..

خدایا ناباوری را توشه راه هیچ دلی مگردان. آمین!


 
 
تکیه بر من کن نگاهت رازها دارد..
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  ه ه  ه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه


 
 
نمیدونم چرا کسی علت خاموشیه منو جویا نشد؟
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

نمیدونم چرا وقتی خاموش شدم کسی علت خاموشی منو نبرسید! اصلا کسی حس کرد که خاموش شدم؟ یا خواست که بدونه؟ اصلا اهمیتی برای کسی داشت؟ اهمیتی برای کسی داشتم؟ چرا؟ چرا کسی صداش در نیومد چرا کسی نبرسید تو چت شده چرا این همه ساکتی؟ چرا اینهمه تو خودتی؟ چرا کسی نبود؟ همه خیالشون راحت بود که مرجانو فرستادن خونه بخت؟ بس این مرجان چرا هر چی هم میگفت هیچکس نمی شنید؟؟ چه خبر بود  درآن روزها  که عمر من تو تاریکی و رخوت و نخوت می گذشت؟!! کی حواسش به من بود؟ از کسانی که حواسشون به من بود کدامیک قدرت تحلیل منو داشتند؟ کدومشون میتونستند کمکی به من کنند؟ 

مرجان میدونه از چی بنویسه! اما از کجا شروع کنه!؟ تا امروز چندین بار نطقشو کور کردن حالا دوباره اومده بنویسه.. 

مرجان برای مبارزه آفریده شده می شه که بیش بره به سوی آرامش؟!


 
 
مراسم انتخاب زیباترین دختر ساده روس!
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
 

بارها شنیده ایم که گفته اند دختران روس زیباترین نژاد دختران هستند. به این مراسم و عکس هاش دقت کنید به نظر من که دخترای ساده ما کمتر از اونا نیستند!!

این مراسم هر سال در روسیه برگزار میشود ،ودر آن دختران بدون آرایش و هرگونه عمل جراحی زیبائی شرکت میکنند

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

میتونید بقیه عکس هاشو تو صفحه عکس دختران ساده روس دراین وبلاگ ببینید


 
 
عکس
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
 

 

دوست دارم نظر شما عزیزای دلمو همراهای خوبمو راجع به این عکس بدونم..


 
 
دعوت
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
 

.

تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

 فروغ فرخزاد


 
 
من مرجانم
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
 
  • من که هستم؟!  پر از رازهای سر به مهر .. مثل بیشتر آدم ها..  و قصه هایی که میخواهم بگویم.. که تا هنوز نگفتم..
  • خاطره های تلخ کمی تلخم کرده اند.. دل خوشی از مردها ندارم..
  • من فکر میکنم  زن ها تنها موجوداتی هستند که هم بدشون خوبه هم خوبشون!
  • من از شروع هر نوع رابطه احساسی گریزانم  من مردها را در این جا تنها گزینه ای برای خوشگذرانی میدانم..
  • من دلی برام نمونده که تقدیم کسی کنم پس فقط سعی میکنم تجربیاتمو در اختیار بگذارم تا هر چند اندک اما بدانید..

 
 
سلامی دوباره
نویسنده : مرجان - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
 

سلام دوستای عزیزم

پس از هک شدن وبلاگ خانومی  تو بلاگفا راستش کمی افسرده شدم! برگشت برام غیر ممکن می نمود چون انگار این تنها دریچه منه به شادی های حقیقی ام..

 

به زودی میام و مطلب جدید میذارم.