خانومی مو فرفری

من مرجان هستم و مینویسم..

کنار تو
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 

من سرابی ریشه در خاکم

آبادی اما در جوار تو!

من امید عبث کوچ خیابانم

آفتاب سوزانم، ماه درخشان؛

                          شکوه پرنیانم در کنار تو

روبه جنگل فریب پست و ناچیزم

                                         شیر زن اما به نام تو!

از خودم  تقدیم به آزادی عزیز


 
 
تو
نویسنده : مرجان - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

می دانی!؟ راستش را بگویم، تو سیراب تر از آنی که مرا تشنه بمانی. تو آدم تر آنی که حوا بخواهی. تو سرشار تر از آنی که پر کنم ات با دردهایم. کجای این قصه های تکراری گم کرده ام آزادگی ام  را  هم صحبت شبانه، که این چنین مبهوت؛ راهی را می روم که از پیش مقدرم فرموده اند...


 
 
happy birth 1390
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
 

از روزی که پدر در گوش من نوای تکان دهنده ی اذان خواند، تا امروز دقیقا سی و دو سال گذشت

ممنون از تمام شمایی که در این روز دوست داشتنی و عزیز تنهام نگذاشتید

من در ساعت 10:30 صبح چنین روزی در سال 1358، مصادف با سال میمون چینی، ماه بهمن ایرانی، گرو خونی O مثبت و از مادری اردیبهشتی و بهشتی، و پدری آذر ماهی در خطه سرسبز شمال ایران دنیا اومدم!

با نگاهی به طالع بینی پی می برید که؛ چه معجونی ام من!

تولدم مبارک


 
 
برای همه ی مادران
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

امسال فریده حسن‌زاده برای شعر «در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟ » سروده شده به زبان انگلیسی به عنوان نامزد دریافت جایزه ادبی پوشکارت معرفی شد...

 
در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟.
 
زیرا سال‌های جنگ بود
و من نیازمند ِ عشق بودم
برای چشیدن ِطعم آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمی‌توانی بگویی:مادر ِ سابق ِ من
حتی وقتی جنازه‌ام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
رویاهاو آرزوهای دور و درازت
 

 
 
نسل سومی ها
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

نسل سومی ها را نمی شود با دین ارضا کرد. نمیتوان آن ها را با دین اغنا کرد. نمی توان  با دلایل دینی ساکت کردشان، نسل سومی ها بیدارتر از این حرف ها هستند، یا به تعبیری ذهن شان دیگر دین را هضم نمی کند، دید و دانش شان اجازه باور هر چیزی را بهشان نمی دهد. پرچم نسل سومی ها را با سلاحِ دین نمی توان پایین آورد، نسل سومی ها تنها با منطق و قانون قابل کنترل شدن هستند، آن ها در دهکده جهانی شکل گرفته اند. باید در چارچوب علم و منطق و نتیجه گیری عملی قانع شان کرد، نسل سومی ها برنامه ریزی عملی و تعریف شده می خواهند، برای باور دولت، از ابتدا باید انتهای راه را ببینند. باید راه رسیدن به مقصد معلوم باشد، باید بدانند برای رسیدن به یک هدف مشخص، برای رسیدن به یک نقطه تعریف شده از نظر تحصیلی، شغلی، کارآمدی، اقتصادی، چه باید کنند. چقدر هزینه، چه اندازه زمان، برای رسیدن به هدف؟ باید یک راه مشخص نشان شان داد. مسیری که تعریف شده و باور پذیر باشد. این است راه نجات دولت مردان؛ اگر بخواهند! 

نسل سومی ها چیز زیادی نمی خواهند، اینان تنها حق زندگی کردنشان را می خواهند.


 
 
ظرف نقره
نویسنده : مرجان - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
 

 امروزپسر عمه جان می گفت: مرجان ظرف هایی که روکش نقره باشن نمی دونی کجا پیدا می شه؟ پرسیدم چرا واسه چی می خوای؟ گفت: آخه  نقره خیلی گرون شده. پرسیدم چطور؟ گفت اولای ازدواجمون خانومم همش می رفت ظروف به درد نخور می خرید بهش گفتم مریم ظرف دکوری می خری حداقل نقره بخر که ارزش داشته باشه، بمونه، پولت هدر نره. حالا  بعد از 20 سال زندگی مشترک عادت کرده به این که من هر سال براش ظرف نقره بخرم، یه سینی نقره هم این روزها شده حدود 15 میلیون تومن، خیلی زیاده ندارم بخرم. گفتم پسر عمه جان اولا که ظرف روکش نقره که باز می شه همون پول هدر دادن. دوم؛ اگه مریم جان یه روزی بفهمه چی؟ دلت میخواد وقتی مردی بیان سر قبرت ... عجب حکایتی شده این روزها زندگی!!


 
 
کهنه و تازه
نویسنده : مرجان - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 

می گن هر چیزی تازش خوبه.  شاید خیلی چیزها تازشون بهتر باشه مثل آب پرتقال، گیلاس و آلبالو، لباس نو، یا مثلا دختر!! اما اونایی که میگن هر چیزی تازش خوبه یادشون نیست بعضی چیزها هم هستند که کهنشون با ارزش تره؛ مثل کنیاک، مثل سیر سرکه، مثل رفاقت..  من همه ی اون کهنه هارو بیشتر از اون تازه ها دوست دارم. راستی چرا آدم بعضی آدم ها رو فراموش نمیکنه؟!

اسم آدم های کهنه ی زندگیمو می تونم بذارم دوست واقعی

خیلی دوستون دارم همراه های قدیمی..


 
 
گذشتن
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

دوستی می گفت: تا حالا شده کسی رو خیلی دوست داشته باشی و اینو لحظه ی رفتنش بفهمی؟ شده وقت از دست دادنش متوجه بشی که چقدر برات ارزش داشته و عزیز بوده؟ شده که بی اختیار اشک تو چشم هات حلقه بزنه و بغض به گلوت فشار بیاره و نخوای باور کنی کسی که عشقش خیلی برات مهم بوده داره پر می کشه. و تازه؛ دلیل پرکشیدنش خودت بودی! می دونی چقدر درد داره!!!؟؟

حالا نشستی و دور شدنشو رو تماشا میکنی. گام به گام. صداش میاد. انگار صدای قدم هاش یکی یکی بهت میگن؛ دورتر شد دورتر شد دورتر شد دورتر شد دورتر..

***

 اگه فکر می کنی کار درستی کردی، بدون که کار درست رو انجام دادن بیشتر وقت ها راحت نیست؛ اما تماشای کارهای درستی که انجام دادیم و راه های درستی که رفتیم، در نهایت، باعث آرامش و لذت ما می شه حتی اگه  قیمتش از دست دادن یک عشق آسمونی باشه...

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت


 
 
دانلود آهنگ مست مستم همای
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

http://www.wikiseda.ir/track.php?id=24750

 

مستِ مستم مستِ مستم مستِ مستم مستِ مستم مستِ مست!

مستِ مستم ساقیا مستِ مستم ساقیا ناخورده مستم ساقیا پای خم بشکسته دستم ساقیا مستِ مستم مستِ م..

پااایکوبی می کنم پای کوبی می کنم در جسم و جان دیگری پای خود را می گذارم پای خود را می گذارم در جهان دیگری

ساقیا از خود گسستم ساقیا از خود گسستم مستِ مستم مستِ مستم مستِ م..

بارها من گفته بودم ترکِ جام و می کنم ترکِ جام و می کنم ترک جام و می کنم..

گفته بودم ترک می، گفته بودم ترک می؛ اما نگفتم کی کنم..

توبه هایم را شکستم توبه هایم را شکستم مستِ مستم مستِ مستم مستِ م..

توبه هایم را شکستم ساقیا، ساقیا از خود گسستم ساقیا، پای خم بشکسته دستم ساقیا، مستِ مستم مستِ مستم مستِ م..

مطربا ا ا در می بزن، نی بزن در می بزن مطربا ا ا در می بزن نی بزن در می بزن

ساز ملکِ ری بزن ساز ملک ری بزن همچو من پیمانه ای در می بزن در می بزن در می بزن

مستِ از روز الستم مستِ از روز الستم مستِ مستم مستِ مستم مستِ م..


 
 
دل تنگی
نویسنده : مرجان - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
 

می دانم که هنوز تو درگیر منی و من هم درگیر تو! می دانم که بی سبب نیست سکوت سنگین گاه به گاه مان. می دانم ترس از این که چه پیش می آید مثل سنباده ای که روی اعصاب می کشند، جاده هموار را خاکی می کند و حال را چنان بد که پشیمان می شوی از گردش افکار ریز و درشت در ذهن الکن بی دست و پا.

گاهی آدم ترجیح می دهد یک قرص آرام بخش بیندازد بالا و نفهمد که صبح  آمده ببردش سر کارهای روزانه! گاهی ترجیح می دهی فکر کنی نیستی، نمی توانی نباشی اما فکرش را می توان کرد. گاهی ترجیح می دهی فراموش کنی یا خیال کنی در خواب دیده ای، و به خود بگویی نه! اتفاق نیفتاده.

دلم پیش تمام دل هایِ تنگی ست که این روزها صدای نفس شان را از دور می شنوم، گرمایشان را حس میکنم و بیش از این راهی برای آرام کردنشان نمی دانم.


 
 
مرد
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

مردی آن دوردست ها، بر فراز سکو؛ روی دکل کشتی شکسته اش ایستاده، نگاهش  به دوردست هاست! مردی که روزهای خوب و بد زیادی را پس پشت نهاده، مردی که دختری دارد دور و دور و دور از خویش!

 این کار هر روز اوست این روزها، که نگاهش را ول دهد در بیکرانگی خلیج و شنا کنان در افکارش غوطه ور شود تا مرز خفگی. مرد را می بینم از همین نقطه! ریش هایش بلند شده، موهای دماغ و گوشش درآمده، دیگر حتی حوصله ی شهر را ندارد..

نجوا کنان که؛ " ای وااااااااااااااااااااای اگر هم سفر، این چنین نبود عاقبت این سفر!! "


 
 
منتظر نیستم چند خطی بنویسی....!
نویسنده : مرجان - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

این قانون منست!!! قانون من که تو را دوست دارد، اما نمی خواهد، برای همین اگر خبر بگیری ،خوب است، نگیری دلگیر نمی شوم...  بخوانی خوب است، نخوانی دلگیر نمی شوم.. اگر بنویسی عالیست،  ننویسی بد نمی شود...

 بیایی ببینمت حرف ندارد...    نیایی ببینمت، می گذرد...

بگویی، بپرسی، بخواهی، بنویسی، ببینی، بمانی، بشنوی، باشی،  همیشه باشی....  نزدیک باشی..  نزدیک تر باشی..   رفیق تر باشی..  دوست تر باشی.. خوب می شود.. خوب تر می شود..  بهشت می شود ..

نباشی اما...  نخواهی اما...   جهنم نمی شود...  سیاه نمی شوم..   فقط ساعت ها....

 ساعت ها گاهی پدر آدم را در می آورندفقط ساعت ها گاهی بیچاره ام می کنند 

فقط ساعت ها،   گاهی...  فقط گاهی!!!؟؟؟ واقعا گاهی فقط؟؟!!

پ.ن:  تکرار یک حس در من، باعث تکرارِ این پست شد. روز به روز  بیشتر معتقد می شوم که زمان تکرار می شود، نمی گذرد. شادی تو شادی من است و غصه های من غم های تو .. تو همیشه بزرگترین سوال بی جواب تاریخ  من هستی!


 
 
سکوت
نویسنده : مرجان - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

چه ساده در ضیافتم سکوت میبارد

در آستین ترس خنجر تو  میماند

چه ساحرانه پیله ام ترانه می خواند

به رغم باطن خونین، سماع می آید

چه بی غریزه این پرنده مهاجر من

تمام حس عبورش به جای می ماند

چه گونه از سکوت، سخن شنیده کسی

خلاصه ی حضور تو،  پس عزیمتی

خودم


 
 
درون
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
 

دیدن درون آدم ها

دریدن  درون ها

تمام شدن

...

نماندن؟

ماندن؟


 
 
ساحل دل
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

امید! این پست رو در جهت کامنت تو، برای دل تو و خودم و امین و مسی و همه ی جوون های ایرانی و برای خطای دل هامون می نویسم. خطای دل هایی که نا خواسته درگیر احساس هایی می شن که نباید!! همون احساس های واهی که گاهی فقط در مدت چند ماه به قدری انسان رو بیمار می کنند که درمانشون سال ها به طول می انجامه، یا حتی غیرممکن می شه.

یک روز، کسی میاد تو زندگی هامون. کسی که خودش رو به همون شکل مقبول دوست داشتنی معرفی می کنه. طوری نمایش بازی می کنه که به مرور، بشه عشق مون! روزها میان و می رن، این عشق توی وجود ما ریشه می کنه، ریشه هاش عمیق تر می شه، پایه هاش محگم تر می شه، احساسمون شدید تر و قلب هامون به هم نزدیک تر می شه...

درست زمان نتیجه گیری، می فهمیم که این صدف تو خالی بوده و هر چی شنیدیم و آن چه دیدیم، عبث! اون جا س که می پرسیم؛ هی تو؛ آهای من؛ تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست!!؟ و دیگه از اون  نقطه به بعد؛ ادامه دادن اون رابطه ی احساسی، خطای ماست!! همون چیزی که "دست خودم نیست، دوستش دارم" نام می نهیمش، خطاست! امید!  تکلیف دلی که عاشق شده چیه؟ باید مراقب دل هامون باشیم، دوره ای نیست که  ساده بشه گفت:

خودش می بردت هر جا دلش خواست، به هر جا برد بدون ساحل همون جاست..

پ.ن: و تن هایی، چه ملال آور است دوست من..


 
 
روح عریان تو
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
 

گرچه این نیمه شب ها، چشم که باز میکنم؛ جسم عریان تو در برم نیست، اما! روح عریانت را پرسه زنان همین حوالی بارها دیده ام.. بارها دیده ام.. خواهی نخواهی اینجاست روحت، عریان. هر روز و شب،  در هر دم و هر بازدم، حول محور این تن!


 
 
crying and laghing
نویسنده : مرجان - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
 

search lights, rain on the road

your time in this foreign land, is nearly over

I'll never forget

You're ready to leave me

back to your world, to one who is  waiting there, that you must find

Go now, but go in love

For, it's the only wayyyyyyyy

we'll be crying and laghing every where in the world, for the love we have

now is when, you shoud go away

looking all the words I can't find for speak, holding your hand long ride

Don't forget me love, when you go away

I love you for the love we have


 
 
..
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

چه دل تنگم چه دل تنگم دارم با غصه می جنگم، دارم با غصه میجنگم..


 
 
باز هم عشق
نویسنده : مرجان - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠
 

این یک حقیقته؛ حقیقته که عشق نه سن و سال می شناسه، نه مقام و موقعیت، نه شهرت و نه ثروت. عشق حد و اندازه نداره. عشق! پوچ نیست. درست مثل ادویه و چاشنی که به غذا عطر و طعم میده، عشق همه ی مزه زندگیه؛ عشق رنگ روح زندگیه. عشق پل قطع نشدنیه رابطه هاست، عشق حرارت بدن و لرزش صداست، عشق طراوت باور نکردنیه خاطره هاست. عشق اون حس تعریف نشدنیه  وقت دوری هاست، عشق! با من بمون عشق، منو از خودت نرون عشق، از پیشم نرو عشق، نذار دوباره یه آدم کوکی بشم . نذار بشم مرجانی که ...   چه دلگیرم، چه دلگیرم، دارم از غصه می میرم دارم از غصه  می میرم...


 
 
نگران من نباش
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

نگران من نباش. اینجایم، همان اتاق دنج و تاریک همیشگی. با همان نور کمرنگ و طنین تیک تاک ساعتش.  نگران من نباش، همین حالا می روم به بستر قرمز رنگ آماده شوم برای خواب، در آغوش تو، آرام، خسته و سرشار؛ با پلک های بسته و حسی متفاوت... لالایی بخوان برایم از آن دور دورها، مهم نیست چقدر باشد فاصله، می شنوم.

نگران من نباش که روزها و شب های بسیاری چنین سر درآغوشت، "به تنهایی" آرام گرفته ام. نگران من مباش که زن های بیشماری مثل من، مسی، رها، زیبا و زیباها، شب هایشان را با شیرینیِ ِحسرت ِ همیشگی ِ قلب هایی که برایشان می تپند سر کرده اند؛ تنها.

نگران من نباش گر چه این اصلا عادلانه نیست که آرام میگیرم مثل هر شب درآغوش تو، تنها! آیین زندگی همین است؛ انسان همیشه و در هر حال تنهاست. نگران من نباش اگر می توانی...


 
 
...
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
 

تحمل می کنم دردو  می گم این قسمت بخته..


 
 
راز شادی
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 

محبت کنید، بی حد. محبت کنید، بی اندازه. محبت کنید بی حساب، محبت کنید بی توقع. محبت کنید بی منطق، محبت کنید بی پرسش. محبت کنید بی حصر، محبت کنید و ببخشید.  بی دلیل ببخشید و محبت کنید؛ این دو مایه ی شیرینیه لبخندهایتان می شوند.

آرامتان می کند، می نوازد تان، سبک تان می کند، عروج می دهد، به اوج می رساند، رها می کند، آزاد می شوید. بالا می برد. بالا می روید. آرامش  از دست رفته را برمیگرداند.

آن وقت است که می توانید با خیال خود خوش و خرم سرمست باشید و در افکارتان رقصان به پرواز درآیید.. راز شاد زیستن همین است!


 
 
خدایا ببخشید
نویسنده : مرجان - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺗﻮ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﺸﻪ ﻭﯾﺰ ﻭﯾﺰ ﮐﻨﻪ، ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﺮﻓﺖ، ﺑﻌﺪ ﻣﺜﻼً ﺳﻮﺳﮏ ﻭﯾﺰ ﻭﯾﺰ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻔﻬﻤﯿﻢ ﮐﺠﺎﺱ ﺑﮑﺸﯿﻤﺶ؟ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻫﺎ!

وقتی استاد فلسفه غضنفر باشه موضوع بحث فلسفی اینه : چرا تخم مرغ فحش نیست ولی تخم سگ فحشه؟؟؟؟؟
اگه تو صدر اسلام می دونستن شکستن قولنـــج چه لذتــی داره, حتما اونم حرام می کردند
با کلی شوق و ذوق رفتم خونه، می گم پدر جان استادمون گفت بین همه ی کلاس ها من بالاترین نمره رو گرفتم. میگه: ببین دیگه بقیه چقدر خنگن..
عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند. "مارک تواین"

 
 
عزرائیل
نویسنده : مرجان - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

دیروز که عزرائیل را دیدم، حالش خوب خوب بود! لبخند میزد، می گفت: سلام مرا به همه آن هایی که مرا ندیده اند برسان، می گفت نمی دانم این روزها چرا اینقدر کارم  را دوست دارم؛ دیگر بندگان خدا سخت جان به عزرائیل نمی دهتد، سراغ هر کدامشان که می روم، لبخند زنان مرا به آغوش می کشند و با ملاحت می گویند بالاخره آمدی؟! به همان شکل که عاشقی پس از سال ها معشوق را می بیند! همان طور که علی بیتاب رفتن بود و فاطمه را در تمام عمر مرا صدا می زد..

عزرائیل می گفت آن اول ها که این  همه آدم معمولی را شاد از دیدارم می دیدم، تعجب میکردم و با خود میگفتم اینان دگر چه ابلیس هایی اند، در حضور مرگ  هم دست از شیطان صفتی شان بر نمی دارند، مدتی گذشت و دیدم نه! داستان دیگری در راه است؛ انگار این روزها طوری شده که مرگ با همه ی ناشناخته های ترسناکش، شیرین تر از زندگی در دنیای شماست ...


 
 
تصادف
نویسنده : مرجان - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
 

عجب روزگاریه!!

ساعت حدودای 10 و نیم صبح روز یکشنبه 25 دی ماه، 1390، من به وضوح چهره ی عزرائیل را در فاصله ی چند سانتیمتری خود دیدم!

ماجرا از این قرار بود که حین رانندگی در مسیری بسیار پر ترافیک که نمی توان باسرعتی بالاتر از 20کیلومتر در ساعت راند، راننده کامیونی ماشین مرا ندیده و چرخش به گلگیر عقبم گیر کرد و مرا که پشت فرمان ماشینم بودم  کشان کشان برد و از ثری به ثریا رسانید!!  یکهو دیدم در ب ِ ماشین در ناحیه کنار راننده به سمت تو می آید و من در حال له شدنم؛ تا جایی کشانید که کمک راننده، راننده را گفت هی فلانی انگاری چیزی به چرخ هایمان گیر کرده است و آن گاه بود که مرا دیدند و پای محترم را روی پدال گاز بردند و متوجه شدند درها و گلکیر جلو و آینه بغل مرا نموده اند و سپر وسط خیابان افتاده، همچو خلالی که بین دندان ها گیر کرده؛ ماشین ما به ایشان گیر کرده بود؛ القصه!

وقتی آقای محترم پلیس آمدندی، شوفر کامیون فرمودند به پلیس که: آقا چرا میگید کامیون مقصره، هر الاغی این صحنه رو ببینه می فهمه کامیون مقصر نیست!! و همین بس که آقای پلیس توانستند خیلی زود نظر قطعی خود را اعلام فرموده و ما را خلاص و راهیه اداره بیمه کنند.

در اداره بیمه آقای راننده ی کامیون برای کسی از هم کیشان خویش تعریف میکردند و بنده بی هوا  می شنیدم که می گفتند؛ ماشین خانومو ندیدمش و این طوری شد، خانومه هم بنده خدا هیچ حرفی نزد!!  نمی دانم چرا فکر کرده بود باید خودم را دهن به دهن یک راننده کامیون و شوفرش کنم!؟

خلاصه امروز عزرائیل از دست من جان سالم به در برد و اکنون در خدمت شما هستم. درست لحظه ای که احساس تمام شدن زندگی را با تمام وجود لمس میکردم، دو چیز جلوی چشمانم را گرفت؛ اولی، آخرین کسی بود که شماره اش را با موبایلم گرفته بودم -همان تماس ناموفق-  و دومی حس خوب مرگ در جایی که  فقط چند قدم با خانه پدری ام فاصله داشت..


 
 
دانلود آهنگ مرغ شیدا "نامجو"
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
 

 

http://s1.picofile.com/file/7232041177/04_Morghe_Sheyda.mp3.html

آتش
در دل فکن

برپا کن صد شرر
سوزان کوبان شکن
برکش جامی دگر
زین شام و زین پگاه جانی دیوانه خواااه...

با من بیگانه‌ای ؛ خویشم خوان و خموش زهرش در خون من بادا هماره نوش
در سکوتی ماتم‌افزا من کناری و مرغ شیدابا من دل‌خسته گوید از  چه بنشسته‌ای تو تنها
عشق  یاری در دل دارم
می‌دهد هر دم آزارم
شکوه‌ها تا بر دل دارم
می‌گریزم از رسوایی
می‌ستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم
مرغ شیدا بیا بیا
شاهد ناله‌ی حزینم شو
با نوایی به روز و شب
هم‌صدای دل غمینم شو

ای صبا گر شنیده‌ای راز قلب شکسته‌ام امشب با پیامی به او رسان رهگذار دل حزینم  شو
لحظه‌ای آسمان تو بنگرچهره‌ی ارغوانی‌ام با غم عشق او خزان شد نو بهار جوانی‌ام نوبهار جوانی ام

دل هامان خونین است، غم هامان سنگین است،

ما سرتا پا زخمیم، ما سرتاپا دردیم

ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم

جانی دیوانه خواااه...


 
 
اما؛ ...
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
 

دلم میگیرد که تو آن جا، آن دور دست ها، نشسته ای و من اما این جایم. دلم میگیرد که تو، آنطرف تر، دور و دور از من هستی و من اما، کمی این طرف تر! تنهایم. دلم میگیرد که تو آن جا سردت باشد و من اما، این جا گرم. دلم میگیرد تو آن جا گرمت باشد و من اما هوایم سرد. دلم میگیرد تو یاد من باشی و من یاد تو، دلم میگیرد هوای نفس هایمان یکی نیست، دلم میگیرد وقتی حس شنیدن صدایت هست، صدایت نیست! دلم میگیرد وقتی نگاهت را می خواهم، تن ات را تمنا می کنم وقتی نوازش ناز انگشتانم تشنه ی پوست تن توست، وقتی هوای دلم هوای توست اما؛ نیستی! نیستی که پرستشت کنم، نیستی که بدنت سرشارم کند، نیستی که بازوانت تکیه گاهم شوند، نیستی که ببینی چگونه محتاج یک لحظه چشم بر هم نهادن و بوی تو را  نوشیدنم!  دلم میگیرد! دلم میگیرد که روزهای عمرم خالیه تو اند و روحم سرشار  عطر نفس هات، که جرعه جرعه نوشیدن عشق، تاب و توانم را ربوده و نمی بینی، که دارم میمیرم و نمی دانی... دلم میگیرد!! دلم میگیرد از این نتوانستن ها، از اجبارها، از این که درهای دنیا باز شده اند اما؛ پاهایم جرات قدم برداشتن را از دست داده اند!! می میرم همچو تمام زندگان. می میرم  مثل تمام مردگان. می میرم در حسرتِ پنهانیِ زندگی بی تو ..

دلم میگیرد اما، من این دلتنگی را دوست دارم چون؛ تو را دوست دارم...

پ.ن: مخاطب این پست فقط تویی دخترم در 4 سالگی ات! این روزها جدایت کرده ام از مادری که لحظه به لحظه دل به تو بسته و 20 روز است آغوشش را خلوتِ نبودن هایت پر کرده است. بهانه میگیرد دلم بی تو! نه راه است این که بگذارم تو را بر راه و بگریزم...  

                                                                                                                            فدای چشمای قشنگ تو: مامان


 
 
فرهاد کوه کن
نویسنده : مرجان - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

فریاد و فریاد، کجایی فرهاد کوه کن؟ کجایی عاشق ببینی این روزها کندن کوه حتی بی مجوز نمی شود؛ درهای باز دنیا را دربان گذاشته اند، دیگر تابستان و زمستان نمی شناسد، سرها همه از ترس؛ در گریبان اند، نکند کلاهشان را ببرد باد!

کجایی فرهاد ببینی که از دست دادن شده عادت مردمان روزگار ما و به دست نیاوردن، قسمتی از زندگی ها! کجایی بینی عشق  لگدمال و سرکوب شده، انگار لعن کردند خنیای عشق را، فرهاد! بازگرد. بازگرد و بیاموزان به ما حل شدن در یکدیگر را! به یادمان آر لبخند شیرین را، به یادمان آر تیشه ات را، نشانمان ده که تیشه برای کندن کوه است نه زخم زدن بر دل! فرهاد! دل هایمان تنگ است، عنان از کف داده ایم، بازمان گردان.

بازمان گردان به روزگاران شیرینِ شیرین و فرهاد، به افسانه های عشق اهورایی ات، به خواستن های بی نهایتِ روزگاران تو،  بازمان گردان فرهاد! به خود..

به بودن برای نیک بودن نه نیک بودن برای بودن! فرهاد..

من دورم از تو و دلم به تو نزدیک است! طوفان بر پا شده، روزگار درهم و  همه برهم ریخته اند!! دل تنگ ام...


 
 
هشت وجهی آدمیزاد
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

در تصوراتم ...  آدم یک هشت وجه منظم ترسیم شد که در ترسیم وجوه وی این ها را دیده ام؛ 

وجه اول قیافه و شکل صورت اوست؛ چهره یا زیباست و معصوم ، و در اولین برخورد بی هیچ زحمتی به دل می نشیند و  کشش ایجاد می کند و استقبال می شود از تو، یا برعکس!

وجه دوم اندام است، که هر چه بلند قد تر و کشیده تر باشد دل نشین تر است و آدم ها را ناخودآگاه می کشاند به سمتت و  برازنده ست و تحسین ات می کنند، اصلا بیخودی انگار مجبوبی!! و هر چه کوتاه و فربه تر باشد، و شکمت برجسته تر و باسن ات بی مقدار تر و شانه هایت باریک تر.. امتیاز تو منفی تر است.

وجه سوم؛ البسه! یعنی ظاهر شیک، مرتب، تمیز، اتو کشیده، آراسته و معطر که برازنده توست!

وجه چهارم شیوه برخورد، نگاه و لبخند، که  هر کسی در آ ن تکنیک خاص خودش را دارد،  اگر ندارد هم؛ باید داشته باشد.

وجه پنجم حرفی برای گفتن داشتن، در حضور تمام اقشار مردم!  به عبارتی میزان معلومات عمومی در هر موردی. از مدل ماشین ها گرفته تا نام برترین برندها و موفق ترین خوانندگان و ناب ترین نویسندگان و کتاب هایشان و پرطرفدارترین فیلم ها و هنر پیشه ها و فوتبالیست های جهان... جراحی های زیبایی و انواع آشپزی و آرایشگری و هنرهای دستی و رقصی و جنبی و ... خلاصه؛ دانستن قیمت سکه و دلار و اخبار روز و نام پادشاهان ایران باستان و رئیس جمهور وقت فرانسه و پایتخت کشورها و دانستن بهترین خیابان های شهرهای بزرگ جهان و نوع حکومت کشورهاو .. هر چه بیشتر، دقیق تر و بهتر بدانی؛ در جای مناسب خود سخنانت دل نشین تر خواهد بود.

وجه ششم  اما خصوصیات برتر انسانی تو اند. مثل غرور ، تکبر به جا، اعتماد به نفس، معرفت، کلام محترمانه، چشم های محجوب، نگاه مجبوب، زحمت بی منت، قدر شناسی بی وقفه،  نگهداری حیای ذاتی، روا داشتن ادب، دست های بخشنده داشتن، تسلط بر خویشتن، مهرورزی بی حد، انعطاف پذیری، مایه گذاشتن ازوقت و انرژی خود بی هیچ توقعی، خلاصه ریزه کاری های رفتاری همه پسند! و در یک کلام اخلاق خوش و بساز داشتن!

وجه هفتم کمی تخصصی تر است،  اطلاعات تخصصی علمی که کمتر کسی در آن مورد چیزی می داند. مثلا اطلاعات تخصصی در مورد علم مکانیک سیالات یا سازه یا مثلا در مورد بیماری ها ی گیاهی یا روانشناسی یا دانستن زیان های خارجی مختلف یا اطلاعات کامپیوتری  پیشرفته یا مثلا  اطلاعاتی در علم تغدیه که کمتر کسی می داند... اصلا هر چیزی که موجب می شود در یک بحث دوستانه، به چشم آیی و  تو بدان سخن خاص تر از بقیه بدرخشی! چیزی که برای دانستن اش رنج  فراوان برده ای، از سد کنکور ها گذشته ای و زحمت زیادی کشیده ای! مدرک تحصیلی، پیشه ات!

 

وجه هشتم؛ ...... را حدس بزنید!

جز اهشت وجه مذکور، یک نقطه پوچ پر قدرتی هم در مرکز این هشت وجهی هست که میزان درآمد توست و دارایی هایت، که به طرز عجیبی در احترام و نوع توجه اطرافیانت به تو نقش بازی می کند . این بی مذهب همه ی موارد بالا را تحت الشعاع قرار می دهد! کور و کچل باش، زشت و بی استعداد باش، اطلاعات عمومی نداشته باش، اصلا نباش، نامت هست! دوروبرت پر است از دوستان جورواجور و آدم های فرهیخته و سطح بالا!!! انگار تمام هشت وجه ذکر شده در گرو همین نقطه ی بی وجه مزخرف است!

اگر تمام آن موارد را داشتی تو محبوبی، اگر محبوب باشی، خوشحالی. زمانی که دوستان مخلص زیادی داری و خوشحالی انگار تمام دنیا مال توست دیگر نیاز زیادی به نقطه ی وسط نداری برای شاد بودن! چون همه کائنات، از  انسان ها بگیر تا جانداران و بی جانان همه در خدمت فراهم آوردن آسایش تواند، نمی پذیری؟ امتحان کن!

***

هرگز نباید از کسی چیزی بخواهی. هرگز! مخصوصاً از آنهایی که از تو قدرتمندترند. اینگونه افراد به دلخواه خودشان پیشنهاد می‌کنند..


 
 
گل نرگس
نویسنده : مرجان - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

چند روز پیش، پشت چراغ قرمزه نیایش ولیعصربودیم، من و خواهرم. یکی از این پسرها که  این روزها پشت چراغ ها دسته گل نرگس میفروشن، اومد پشت شیشه ماشین و به من گفت  ازش یه دسته گل نرگس بخرم. راستش من و خواهرم هر دو عاشق گل نرگسیم و از سر تصادف دقیقا توی جیب هیچکدوممون پول نبود؛ حتی اندازه خریدن چند شاخه گل پشت چراغ قرمز! پسره اصرار میکرد، بهش با اشاره فهموندم پول ندارم، گفت شیشه رو بکش پایین، کشیدم، سه تا شاخه بهم داد و گفت ایرادی نداره همرات نیست، بو بکش حالشو ببر!!

این یعنی هنوز آدمای با عشق تو این شهر هستند.. این شد یکی از خاطره های قشنگ من! تو راست می گفتی من حتی اگه یه روز یکی یه شاخه گل دستم بده، تا عمر دارم فراموشش نمیکنم! من این آدما رو دوست دارم!


 
 
راه خانه چه دور است It's Such A Long Way Home
نویسنده : مرجان - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

کنار پنجره هتل مخروبه ام نشسته ام

در تلاش برای نوشتن نامه ای تا تنها بگویمت که روبراهم

به مردمی می نگرم

که در بازار در رفت و آمدند

و اگر چه کاملا بیهوده است

در جستجوی دیدن روی توام

راه خانه چه دور است!

در انتظار هواپیما بودیم، او مرا در آغوش گرفت و زمزمه کرد:

" آه خدای بزرگ، از بلا مصونش بدار "

و وقتی برای پرواز به راه افتادیم، او را کنار بار و بنه اش دیدم

انگار دست تکان دادنش معنی خداحافظی نمی داد

و می گفت " به خانه بازگرد "

راه خانه چه دور است!

آه! بسیاری از مردم مجبور به سفرند

از نزد کسانی که دوستشان دارند و به آن ها نیاز دارند

اما می خواهم بگویم در تمام زندگی ات

می توانی روی من حساب کنی

در دوردست ها ساکسیفونی تمی را مدام تکرار می کند

از آن آهنگ هاست که کسی آن را برای عشاق در پرتو ماه سروده است

یکه ای می خورم و در میابم

همان آهنگی است که با هم می خواندیم ، اشک به چشمانم می آید

راه خانه چه دور است، راه خانه چه دور است، راه خانه چه دور است

آری، راه خانه چه دور است

ترانه های کریس دی برگ It's Such A Long Way Home


 
 
دم من بازدم تو و دم تو بازدم من است
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

دلم می گوید که او دلش می خواهد از او بنویسم، دلم می گوید که دلش می خواهد از او بنویسم، چقدر نوشتن سخت شده امروز، در این نقطه؛ برایم!

می نویسم! می نویسم از  زمانی که سینه ام مالامال حرم نفس های داغ توست، می نویسم از احساسی که درگیر توست، حسی که تو را سفت میفشرد میان بازوانم، می نویسم از  لحظه ای که تمام من درگیر توست و تمام تو درگیر من، می نویسم که روح ها و جسم هایمان همیشه در انتظار لحظه یکی شدن اند، لحظه ی ناب عاشقی کردن! منتظر زمانی که با لبان و چشم های بسته به هم می گوییم دوستت دارم را، دمی که؛ دم  ِ تو بازدم ِ من و دم  ِ من بازدم ِ  تو می شود ..

می نویسم تا بدانم عشق را جز پروردگار کسی به انسان هدیه نمی دهد، و جز انسان کسی نمی تواند آن را به هلاکت برساند...

می نویسم تا از یاد نبرم  امروز من معشوق ِ  امین ِ عاشق ترین مرد ِ زمین هستم، که لمس کردم دوست داشتن را لابلای کلمات و حرکات و دست ها.. چه ساده! چه بیهوده از هم میگذرند آدم ها، چه ضجر آور است زندگی بدون عشق وچه اندازه ژرف زمانی که آسمان را سقف روی سرت می بینی و زمین را فرش زیر پایت..


 
 
نقل قولی از خیانت
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

وقتی که به کسی خیانت میکنی؛ مثل برفی که یواش یواش تو دستت آب می شه، باید منتظر روزی باشی که اون آدم از تو دور و  کم کم از زندگیت محو شه! این درد، درمون نداره و هنوز هم جوابی برای این چرا  پیدا نشده!


 
 
سیمای زنی در میان جمع ... Portrait de groupe avec dame
نویسنده : مرجان - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
 

میل تو به پیروزی باید لجوجانه‌ترین مقاومت‌ها را درهم بشکند.

هرسرباز به محض اینکه در صف نبرد وارد می‌شود و حلقوم دشمن را می‌فشارد، با مرگ پیمان برادری می‌بندد. با راندن ترس از قلبش، تمام نیرویش را جمع می‌کند و مثل کمانی که کشیده باشد به شدت خودش را به مهلکه می‌اندازد. چون احساس می‌کند که بخت فقط یار شجاعان است.

چرا بعضی از زنها حق دارند که برای یک همخوابگی مطالبه‌ی دوتا ویلا، شش‌تا اتومبیل، و یک و نیم میلیون مارک پول نقد بکنند. درحالی که بعضی از دختران جوان حاضرند برای یک فنجان قهوه و چند نخ سیگار نه تنها تن خودشان را در اختیار مردان بگذارند، بلکه به تقاضای خارج از برنامه‌ی متداول مردان هم پاسخ مساعد بدهند؟؟؟؟

کتاب: سیمای زنی در میان جمع Portrait de groupe avec dame                                     هانریش بُل Heinrich Böll

با تشکر از (وبلاگ بی خیالیhttp://bikhiali.persianblog.ir/ 

و بی خیالی گفته :

ناچار به پذیرش این حقیقت هستیم که برای بسیاری از سوال‌ها جوابی وجود ندارد

اما من می پرسم؛

آیا واقعا برای بسیاری از سوال‌ها جوابی وجود ندارد یا این که همه کس جواب هر سوالی را نمی دانند؟!


 
 
بازم بارون
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
 

وقت هایی  که بارون می باره، یاد دوست خوبم مسی می افتم! بی اختیار چشم هاشو می بینم که با یه فنجون قهوه تو دستش، تکیه زده به دیوار اتاق و از پنجره بارونو نگاه میکنه! وقت هایی که بارون می باره، یاد قدیم ها یی می افتم که تو شمال زندگی می کردم و بچه مدرسه ای بودم، یاد دوره راهنمایی و بارونایی که وقتی شروع می کرد، یک هفته می بارید.. صداش تو گوشمه چه حالی می شدیم. اون روزها  تو هوای بارونی دلم می خواست از مدرسه که رسیدم خونه، پتو رو می کشیدم روی خودمو به خواب می رفتم؛ اما حالا وقتایی که بارون می باره دلم میخواد لباسمو بپوشم و برم زیرش قدم بزنم، قدم بزنم و فکر کنم، فکر کنم و سیگار بکشم، سیگار بکشم و سرگیجه بگیرم...

وقت هایی که بارون می باره، هوای دلم خیلی حالی به حالی می شه.. چه خوبه که فکر تو همه جا با منه، بارون امروزمو؛ فقط با تو دوست دارم..


 
 
The Master And Margarita
نویسنده : مرجان - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
 

..هرگز نباید از کسی چیزی بخواهی. هرگز! مخصوصاً از آنهایی که از تو قدرتمندترند. اینگونه افراد به دلخواه خودشان پیشنهاد می‌کنند..

..عاشق واقعی کسی است که در سرنوشت معشوقش شریک باشد؛ همه چیز همانطور است که باید باشد؛ روال کار دنیا همین است!

..ای بابا! این روزها چه کسی دشمن است و چه کسی غیردشمن. همه‌اش بستگی به این دارد که آدم چطور به قضایا نگاه کند.

..فقط وقتی آزاد می‌شوم که فکرت را نکنم.

کتاب:
مرشد و مارگریتا The Master And Margarita
Мастер и Маргарита

میخائیل بولگاکف Mikhail Bulgakov - Михаи́л Афана́сьевич Булга́ков


 
 
شیرینیه تلخ
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 

تا وقتی که آدمی مجرد است و لا ابالی، یا به تعبیری دگر مسولیتی نیست بر گردنش و نه زن دارد و بچه ای، یا شوهری ندارد و زندگی ایه مشترکی، غروب ها؛ رنگی دگر دارد، بهترین زمان شبانه روز است! برای گشتن، برای بیرون رفتن و گشتی زدن، برای بیخیال پرسه زدن در خیابان ها و  خرید کردن و گالری نقاشی رفتن و  کتاب خواندن و درس خواندن و مهمانی رفتن و رقصیدن و خوردن و آشامیدن و خواب خوش داشتن و خلاصه؛ لذت بردن از بودن!  آسودن، فرصتی برای فکر کردن!

همین که مزدوج می شود آدم، حتی  اگر جدا شود، دیگر هرگز مجرد نیست! شبیه تمام راه های بی بازگشت دیگر است، رفتن. رفتن و رسیدن، رفتن و نرسیدن!

مجرد که نباشی، غروب یعنی بازگشت به خانه. مجرد که نباشی غروب یعنی باقی مسولیت های زندگی ات. اگر پدر باشی دو چشم زیبا در انتظارت که برسی خانه و بر دوش بگیری بار مسولیت پدرانه ات را، کودک شوی و ساعتی خود را بسپاری به تمام خواسته های ریز و درشت کودک ات، و اگر مادر باشی، که غروب یعنی حاضر کردن شام و فراهم کردن آسایش برای مردت. مردی که در انتظار لبخند توست با تمام خستگی ها و دل مشغولی های کار و زندگی و روزگار! تا بزدایی شان از جسم و روحش با یک لبخند جان بخش! مجرد که نباشی، چشم هایی به استقبال تو می آیند، دست هایی دست هایت را گرم می کنند، خانه ای در انتظار توست! خانه ای که با عشق ساخته ایش، که هر چه باشد دوستش داری.. خانه ی توست!

اما؛ مطلقه که باشی!! امان از بر هم ریختگیه زندگی ها!! مطلقه باشی، غروب که می شود، کوهی از غم و درد می اید و بی اختیار می نشیند روی دوش هایت و سنگینی اش با تو می ماند و می ماند و می ماند و می ماند.. 

مطلقه که باشی، تمام شادی هایت بی شهود می ماند و تمام غم هایت نگفته آشکار است. مطلقه که باشی درد  مطلقه ای دیگر هم تو را می سوزاند، مطلقه که باشی با تلنگری به هم می ریزی، مطلقه که باشی با تماشای دو عاشق دردت می گیرد، مطلقه که باشی و کودکی هم در انتظارت باشد، حقیقتا تمام درهای دنیا به رویت بسته می شود، مطلقه که باشی،  هر چه باشی، تو یک مطلقه ای!

دکتر هم باشی، مهندس هم باشی، سرمایه دار باشی، فقیر باشی، استاد باشی، باز هم یک راه باز به حساب می آیی برای لاش خوران ... یک راه میان بر!! شبیه  یک جاده خاکی! مرد و زن بودنت هم فرقی نمیکند باور کن نمی کند، تو دنبال خانه ی گم شده ات میگردی، سراغ آرامش گم شده ات را می گیری و اطرافیان !! غرق در افکاری دیگرند.

وقتی خسته ی روز، خسته ی کار،  بچه را از مهد یا مدرسه تحویل گرفته ای، تازه به خود می گویی حالا باید چه کنم؟ خرید خانه؟ کار عقب مانده؟ خستگیه بچه؟ و تنها چیزی که به فکرت نمی آید خود تو هستی! مرد یا زن بودنت فرقی ندارد وقتی هیچ چیز سر جایش نیست، اصلا فرقی نمیکند چون تو تنهایی! تنهایی!

و سخت ترین ساعت شبانه روز برایت همان زمان بهترین است که کودکت خوابیده و  تو اما!! همچون شبه در خانه ات سرگردان سراغ چیزی را میگیری که نیست! آن قسمتی که متعلق به خود می دانی، اندکی مهر از کسی که می خواهی، گوش هایی که برای شنیدن تو به دنیا آمده اند، هوش و حواسی که دلت می خواهد به تو باشد اما نیست؛ کجاست؟ می گردی می گردی تا بلکه پیدایش کنی ، اما نیست! ... کسی که تو می خواهی، جایش خالی ست! این است که می روی و گم می شوی در خاطراتت و سیگار به دست مشغول رویاپردازی می شوی و زمانی به خود می ایی که ناگهان صبح از راه رسیده است..

و باز روزی نو، دخترت را خوابالوده بغل میگیری، کیسه زباله ها در دست دیگرت، کیف بر دوش، سنگینیه بار روزگار بر دوشی دیگر. بچه را میگذاری مهد و می روی سر کار. باز هم انگار همه چیز سر جایش است!!!


 
 
تلخیه شیرین
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

تقریبا 3 سال قبل بود، نه بذار دقیق ترش رو بگم، از مهر 1387 آره! درست یادمه. دخترم 1 سالش تازه تموم شده بود، اون وقت ها من ماشین نداشتم، سر کار میرفتم و سال بعدش درست همون موقع دو ماهی بود که.. آره هنوز عده بعد از طلاقم تموم نشده بود. از همون مهر 87 تنها زندگی میکردیم، من و دخترم. تو یه آپارتمان 70 متری دو خوابه که قبل از اون باباش هم باهامون زندگی میکرد، غرب تهران. طبقه سوم بدون آسانسور. سال 88 اون هنوز نمی تونست کامل حرف بزنه، من از 8 ماهگی میذاشتمش مهد و میرفتم سر کار. چون تنها بودیم ،شب ها نمی شد برم آشغال ها رو ببرم بذارم پایین، سخت بود. آخه باید اونو بغل میکردم و با خودم میبردم، سه طبقه پله و هوای سرد و شاید کمی تنبلی من؛ باعث می شد آشغالا رو صبح ببرم. یادمه صبح ها که می خواستم برم سر کار، بچه خوابیده تو بغلم، همیشه هم سرش روی شونه چپم، کیفم روی دوش سمت راست، کیسه زباله تو دستم، لپتاب هم روی دوشم باید تو همون حالت درو قفل میکردم و میرفتم پایین و بسمه الله. تلخیه شیرینی بود! مثل فرشته ها شده بودم، قیافم رنگ و رو نداشت یک مادر به تمام معنا بودم، مثل بیشتر مادرها. محل کارم دور بود، همیشه خسته بودم اما شاد! تا این که روزهای ظاهرا بهتری اومدند، روزایی که جز درد چیزی به یاد ندارم ازشون، روزهای ویترین، روزهای رنگارنگ، روزهای به ظاهر قشنگ!! چه تلخ گذشتند.. اما گذشتند، ... گذشتند ..

پس این روزهای ما هم که خوب نیستند، روزهایی که پر از تشویش و دل نگرونی اند، روزهایی که هچ چیزشون سرجاش نیست، که همه چی به هم ریخته ست، اما؛ اما از اون وقت ها بهترند؛ هم می گذرند! و باز هم روزهای بهتر میان، حتما میان.. خدایا یه کمی بیشتر صبر می خوام، دریغش نکن! آمین.


 
 
حس تازه
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

من و تو و یه حس تازه، که تازه به هم رسیدن!

وقت هایی که تو اون جا ساکت و تنها نشستی و من اینجا تو خودمم؛ شاید با هم  داریم به این فکر میکنیم که بهتر بود از روز اول شروع نمیکردیم، یا این که حالا هم دیر  نشده، چه بهترکه ادامه ندیم، و چقدر دردناکه پذیرش این که نمیتونیم همیشه برای هم بمونیم... اما درست زمانی که میرسیم به هم، این ها فراموش میشن، انگار اون موقع داریم از خودمون می پرسیم چرا نشه؟ چرا که نه؟ ما تا ابد با هم خواهیم موندَ، کی بهتر از من برای تو؟ کی عاشق تر از تو برای من!؟  چه کسی صبورتر از تو؟ کی بشینه جای تو؟؟!! داغ تر که می شیم یادمون می ره کی هستیم و کجا، غرق هم که بشیم فراموشمون می شه زمان و مکان؛ کم کم به یاد هم نمیاریم؛ آره بهتره با هم بمویم! راستی، وقتی  تو و من این همه از با هم بودن لذت میبریم، چرا که نه؟  آدم گآه گاهی فکر می کنه که می تونه غیر ممکن ها رو ممکن کنه!

شاید هم بشه! فقط باید  باور کرد و صبر، صبر! چون صبر جادوی بزرگیه! باید گذشت داشت، باید برنامه ریزی کرد، باید دقیق بود و رقیق، باید بسیار صبور سهمگین ترین ها ی عالمو به جون خرید اگه می خوایم برسیم به اون لحظه ناب که من، تو، و یه حس تازه، که تازه به هم رسیدن؛ پایدار بمونه. برای من، دیدنت ناب و با ارزش، در آغوش کشیدنت جادویی و تا ابد تو رو داشتن آرزوست.. ایکاش بشه با هم پیر شیم، با احترام متقابل، با مهربونی، ارزنده! آرزو میکنم بتونیم ارزنده زنده بمونیم و زندگی کنیم؛ عزیزم! من با تو به یک حس تازه رسیدم..  برای تو حتی سال ها صبوری می کنم! حس تازه ی دوست داشتنیه من! با این که زمان میگذره تو کهنه نشدی برام، همینه که پا به پات منو کشونده و می کشونه تا... تا ناکجا آباد دل...  من صبر می کنم!


 
 
سگ سه
نویسنده : مرجان - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 
سگ3 (یادگار امین)
...میدوید.. از آن دورها، به سمت آن موجود دو پا. و آن "مرد" از ترس جان، نشست بر روی آن دو پا تا سنگی از کف بیابان بردارد.
...سنگ سرد در دستان مرد لرزاند تمام آن ابهت را!
 دستانش خشک شد تا کف جاری از دهان سگ را دید.
سگ بیابانی - سگ مریض – سگی که با گرگان همدم شد – همبستر شد – همسفر و هم رزم! و گاهی حریف! ازترس جان. از ترس از گرسنگی مردن...
سرما، دید چشمان مرد را تار میکرد. کمی چشمانش را کوچک کرد تا افق را بهتر ببیند. و لحظاتی بعد.. غالب تهی کرد از وحشت صحنه.... از وحشت پیش آمدن آن حادثه در حال!
... آن گرگان .... در پی سگ می آمدند یا به قصد "مرد"؟
و سگ! به قصد "مرد" میدوید یا میخواست تا فاصله اش را با مرگ اندکی زیاد کند؟!
گرگها دوست بودند یا دشمن؟ در پی او بودند یا درپی "مرد"؟ ایم "مرد" بخت برگشته درمانده در بیابان ،که می اندیشید آن سگ هار قصدش را کرده و چندی بعد .. گرگهای بیابان! ... هر ثانیه! هر از این چند ثانیه! مانند ساعت میگذشت برای طرفی! و برای آن طرف مانند لحظه....
سگ! وفادار بود. خوب بود. سالم بود. مفید بود ...
دست روزگار، گذر بد زمان به این روزش انداخته بود...
یا اقبالش بد بود، یا دوام نیاورد.در هر حال سرنوشتش مریضی بود و پیری و بیابان گردی و طعمه گرگان شدن! "مرد" میفهمید که گرگان به دنبال سگ هستند...
و سگی که شاید به فکر توبه بود. و آن سگ گرگ نما . و آن سگ مست . و آن سگ مریض، که توبه اش همانند گرگان از پیش، فقط مرگ بود. آن گرگانی که "سگشان " شرف داشت به آن سگ! ...
.... و در دمی ، مرد دید:
 که سگ دیگر سگ نبود. دیگر نبود. تقسیم شده بود به تعداد آن گرگان.. و رایحه خون که باد به مرد میرساند...
سگ چه کرده بود؟ هر چه کرده بود، برای مرد وقت گذاشت تا امان بگیرد از بیابان، از بلندی درختی کهن در آن نزدیک....
و "مرد" "انسان" بود و خرد "انسان" داشت!
دیگر سگ نبود! سگ، دیگر نبود. سگ باوفای آن روزها.. دیگر نبود!
گناهکار یا بی گناه...
...جنایت و مکافات..
....
... "مرد" کنار خانواده اش بود.
و هیچکس به من نگفت که برای تو! بهترینم در دنیا...

 
 
← صفحه بعد